
شاید نتایج گفتگوی شب پیش با بابا بود و یا هم اثرات خوابی که دیده بودم که صبح تصمیم گرفتم توی راه اداره یه چیزهای دیگه رو ببینم. به جای دیدن باغشاه که هر روز از کنارش رد می شدم و پوست صورتم رو به نسیم خنکی که از درون باغ می وزید بسپارم و به انارهایی که کم کم گلبرگهای گلشون داشت می ریخت و به جای اون داشتند توانشون رو روی درشت کردن دونه های توی سینه شون می ذاشتند نگاه کنم، به جای اینکه به سنگهای کف رودخونة خشک که فقط توی دوماه از سال آب توش جاریه و توی فصل تابستون خشکه نگاه کنم، به جای اینکه به قیافة آدم هایی که توی مسیر راه می روند چشم بدوزم، به جای اینکه به دست فروشی نگاه کنم که توی اون صبح زود داشت محیط کارش رو آماده می کرد و بساطش رو پهن می کرد و یا بجای دیدن همة اون چیزهایی که هر روز می دیدم می خواستم به راه رفتن آدم ها نگاه کنم، اینجوری هم توی راه مثل هر روز شعرهای معمول از خواننده های معروف و مشهور رو نمی خوندم و هم فکرم کمی به آرامش می رسید و روز خوبی رو شروع می کردم؛ یا حداقل سعی می کردم که از هوای پاک که هنوز دود ماشین های مختلف آلوده اش نکرده بود لذت ببرم و کسب انرژی کنم واسه یه روز خوب و پر از شادی و نشاط.
از در خونه که زدم بیرون، اول سرم کاملاً پایین بود و به راه رفتن خودم نگاه کردم، مثل همیشه خیلی تندتر از حد معمول پیاده روی راه می رفتم، چون بخاطر تصمیمی که داشتم زودتر از خونه بیرون زده بودم سعی کردم قدم هام رو کمی آهسته تر کنم تا دقیق تر بتونم راه رفتن آدم ها رو تماشا کنم.
خیلی ها تند راه می رفتند، شاید چون اون وقت صبح افراد برای رفتن سرکار و رسیدن به مقصد از خواب بیدار می شدند و راهی خیابون می شدند، شاید هم واسه رسیدن به مبدأ، جایی که دیشب باید بهش می رسیدند اما بخاطر غفلت خودشون یا دست تقدیر هنوز نرسیده بودند و ادامة راه رو گذاشته بودند واسه صبح به این زودی.
یکی از همکارهام رو توی راه دیدم، اگه به همین آهستگی مسیرش رو ادامه می داد، حتماً دیر می رسید، شاید محاسبه کرده بود و فکر می کرد که سر وقت می رسه و یا شاید هم اینقدر فکرش ازهمون اول صبح مشغول بود که دیگه وقت نداشت به تنظیم کردن زمانش برای رسیدن به اداره وقت بذاره. خانمی چادری رو دیدم که هر روز توی مسیرم می دیدمش و همیشه برخلاف مسیر من پیاده روی می کرد، اما اون روز داشت می دوید چون گویا دیر کرده بود و حالا داشت با دویدن، قدم های آهستة قبلی اش رو جبران می کرد.
خیلی از اونهایی که توی مسیر اول به قدم هاشون و بعد به چهره هاشون نگاه می کردم رو می شناختم چون مسیر هر روز و همیشگی همه مون بود، اما خیلی هاشون رو هم نمی شناختم چون اونها اتفاقی اون روز اون مسیر رو واسه رسیدن به ... (نمی دونم کجا) انتخاب کرده بودند.
همین جور توی مسیر داشتم به راه رفتن بقیه نگاه می کردم که دیدم کسی تلو تلو خوران داره از روبه رو میاد. قیافه اش آشنا نبود اما از حالتش و رنگ چهره اش معلوم بود که معتاده! راستش اینقدر پوستش تیره بود که از دیدن چهره اش ترسیدم و سعی کردم مستقیم توی مسیرش نباشم و کمی خودم رو کنار کشیدم، اما مثل اینکه اون توی حال خودش نبود. نمی دونم صبح به اون زودی برای کاسبی یک پاکت کوچیک از خونه یا از خوابگاه شبانه اش که ممکن بود مخروبه ای بیش نباشه اومده بود بیرون یا واسة ... حتی مقصد او رو هم نمی دونستم. لحظه ای از دیدن اون صحنه احساس عذاب کردم. عینکم رو از روی چشمهام برداشتم. حالا دیگه قدم های آدم ها رو نمی دیدم. مثل توی فیلم ها همه یک هالة رنگی بودند و مثل این بود که هرکدوم روی ریلی در حال حرکتند چون من دیگه تلاطمشون بخاطر قدم هاشون رو نمی دیدم و مثل این بود که پاهاشون به هم چسبیده ویا بهتره بگم اصلاً یک پا بیشتر نداشتند.
چقدر خوب بود، احساس لذت خاصی داشتم. همه فرشته وار روی زمین سر می خوردند و من از دیدن اون حالت بیشتر لذت می بردم تا دیدن قدم هاشون، کفش هاشون، شلوارهاشون و همة اون چیزهایی که از وقتی از خونه اومده بودم بیرون دیده بودم.
وقتی کوچیکتر بودم فکر می کردم باید حتماً از عینک استفاده کنم چون می خواستم همه چیز رو دقیق ببینم و صحنه ای از دستم در نره. یه مدتی اصلاً عینک نمی زدم چون دلم نمی خواست هیچ چیزی رو ببینم، شاید داشتم فرار می کردم یا شاید دلم نمی خواست خودم رو درگیر دیدن واقعیت اطرافم کنم. اما هیچ کدومش راضی ام نمی کرد، یه وقت هایی از اینکه دیدن صحنه های قشنگ و اتفاقات رو بخاطر فراموش کردن عینک روی میز یا توی طاقچه از دست می دادم ناراحت می شدم و گاهی وقت ها هم از اینکه بخاطر داشتن عینک اون صحنه ای که نباید رو، دقیق و شفاف دیده بودم دلگیر می شدم.
حالا دارم یاد می گیرم که وقتی لازمه و باید چیزی رو دقیق ببینم عینکم رو روی چشم هام بذارم و اون وقتی که دلم نمی خواد دقیق ببینم عینکم رو بردارم. اینجوری نه چهرة آدم ها رو می بینم و نه قدم هاشون و نه حتی کجی یا راستی مسیرشون!
یکی از دوستان جمله ای رو همیشه بهم می گفت که شاید بی ربط با این جریان امروز صبح نباشه، جمله ای که چند روزیه فکر من رو به خودش مشغول کرده:
«خدایا به من قدرتی ببخش که آنچه را که می توانم تغییر دهم، متحول کنم و آنچه را که نمی توانم؛ بپذیرم...» دیشب کسی به این جمله که نمی دونم از کیه و شاید اصلاً گوینده اش مشهور هم نیست و مثل خیلی از جمله های دیگه دهان به دهان چرخیده تا به من و شما رسیده، جملة دیگه ای اضافه کرد که احساس می کنم نیازم رو پاسخ گفت. همیشه فکر می کردم این جمله چیزی کم داره، شاید اون کمبود رو این جمله جبران کنه: «و خدایا به من این درک رو ببخش که فرق این دو وضعیت را تشخیص دهم!»
نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 1:8 موضوع | لینک ثابت
کمی تأخیر...!
شاید علتش این بود که دستم به نوشتن نمی رفت، آخه دلم نمی خواست این یکی هم مثل بقیه با «اون روز» شروع بشه و با یک حادثة کمی عجیب و پیچیده پیگیری بشه، با یک سری جملات مبهم و گیج کننده (که عمداً توی داستان آورده می شدند) شاخه و برگ داده بشه و آخر هم با یک نتیجة تلخ (تا عبرتی باشد برای سایرین!) تموم بشه.
اینقدر این روال (در عین تفاوت و عدم یکسانی) تکرار شده بود، که کم کم داشتم باور می کردم فقط توان نوشتن همین جور نوشته ها رو دارم. بخاطر همین سعی کردم همه چیز رو امتحان کنم. نوشتن گزارش وار، از علایق خودم شروع کردم تا از طریق اون به تفاوت های مورد نظر خودم برسم اما این ذهن بازیگوش و این قلم راحت طلب به این راحتی ها دست بردار نبود.
وقتی بچة شیطونی رو نمی شه با کم کردن پول توجیبی روزانه یا نخریدن توپ و تفنگ یا عروسک جدید از شیطنت یا تنبلی بازداشت، ناچار باید متوسل به تهدید یا تنبیه بشی (البته از اونجایی که تنبیه بدنی مخالف حقوق بشر هست، باید به تهدید یا تنبیه غیربدنی اکتفا کرد!). من هم با ذهن شیطون و قلم بازیگوشم همین کار رو کردم. وقتی با متن های به گفتة دوستان آفسایدی و مشابه اون نتونستم رویه اش رو عوض کنم یه تنبیه براش در نظر گرفتم و اونهم معلق کردن وبلاگی بود که برای سرپا نگه داشتنش زحمت کشیده بود و برای موندنش زمان خرج کرده بود. خب من هم اسباب بازی مورد علاقه و از همه مهم تر مکان پویا برای نگارشش رو ازش گرفتم. 2 تا راه پیش پاش هست که باید یکی رو انتخاب کنه: 1. وبلاگ را برای همیشه معلق بگذارد (که طاقتش رو نداره!) 2. رویة نوشتنش رو عوش کنه (که فعلاً توانش رو نداره!).
بخش نظرات را غیر فعال نمی کنم، نه بخاطر اینکه دوستان همچون همیشه لطف کنند و مرا بیش از پیش شرمندة محبت خود کنند، آن را فعال می گذارم تا مرا یاری کنید برای تغییر این رویة (به ظاهر متفاوت) و در اصل قضیه مشابه و تکراری. هر نکته و کوچکترین نظری از سوی همة شما دوستان عزیز که خود هریک در زمینة نوشتن صاحب نظر هستید، برای من کمک کننده و یاری دهنده خواهد بود. اما برای آنکه خودخواهانه نباشد و از شما خواستار راه حل برای تغییر مطلوب خود نباشم شاید بهتر آن باشد که بگوئید تا بدانم آیا چنین تغییری از نظر شما لازم است و اگر لازم است چگونه؟!
باز هم متشکرم از همة آنانی که این فرصت را در اختیارم گذاشتند تا به امید حضورشان، حاضر باشم و بخاطر لطفشان بمانم.
نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 2:12 موضوع | لینک ثابت

بعد از یکسال و نیم انتظار بالاخره اومد و همة انتظارم با اومدنش برباد رفت. حالا می فهمیدم که انتظارش خیلی شیرین تر بود و کاش هیچ وقت اینقدر برای اومدنش و تموم شدن اون انتظار کشنده دعا نکرده بودم...
به گفتة خودش اومده بود بهم ثابت کنه که تغییر کرده و من داشتم تمام تلاشم رو می کردم که بهش ثابت کنم داره دروغ می گه. یه جنگ تمام عیار بین من و کورش برقرار بود؛ درصورتیکه همه فکر می کردند ما دوتا داریم با هم حرف می زنیم تا به قول معروف «سنگ هامونو با هم وا بکنیم!» ولی من و اون فقط در تلاش بودیم تا حرف خودمونو به کرسی بنشونیم و به طرف مقابل ثابت کنیم که اشتباه می کنه.
نمی دونم اون خیلی خوب نقش بازی کرد یا من خیلی سریع خام شدم یا اینکه اون داشت راست می گفت و من باور نداشتم. هرچی بود باعث شد که من رو متقاعد کنه که آره، تغییر کرده. دیگه اهل دوست و رفیق نیست، دیگه پسر مامانی قدیم نیست، کارش به یک ثبات رسیده و از همه مهم تر ثبات شخصیتیش رو به دست آورده. راستش اینقدر رفتارش تغییر کرده بود که نتونستم توی 8 جلسه خواستگاری دستش رو رو کنم و اونهم خیلی خوب من رو قانع کرده بود و خانواده اش هم نمی دونم مثل من خام حرکاتش شده بودند یا داشتند مثل اون نقش بازی می کردند؛ یا اینکه من خیلی بدبین بودم هنوز!
کورش اینقدر پافشاری کرد تا منو متقاعد کنه که عقد کنیم و بعدش بره دنبال خونة مستقل. مراسم عقدمون اینقدر سریع انجام شد که حتی نمی تونم تعریفش کنم. تنها چیزی که از اون مراسم یادمه، یک سرویس طلای سفید بود، یک صفحه از قرآن که روبه روی من باز شده بود، یک جفت آینه و شمعدان که چهرة کورش رو توش می دیدم و یک کلمه که قرار بود کل زندگی آینده ام رو براساس اون بنا کنم و حیف که پشیمون نشدم، بلکه مجبور شدم منتظرش بمونم و هر لحظه برای برگشتنش دعا کنم...
یکسال از اون روز می گذشت. روزی که کورش بخاطر یک مأموریت رفت انگلیس و دیگه خبری ازش نشد. نه تماسی، نه نامه ای، نه کوچکترین خبر یا پیغامی! طلاق غیابی به اصرار پدرم گرفته شد، اما من نتونستم توی دلم هم طلاقم رو از کورش بگیرم. تمام فکر و ذکرم شده بود اینکه چرا کورش رفت، حالا اونجا داره چیکار می کنه؟! آیا با کسی ازدواج کرده، یا نه مشکل پیدا کرده که برنگشته؟! تمام این چراها یکسال بود که روحم رو آزار می داد و من رو روز به روز خسته تر می کرد و توانم رو تحلیل می برد.
اون روز بعد از یکسال کورش زنگ زد و گفت که میخواد ببیندم؛ گفت برگشته اما جرأت نکرده بیاد خونه، گفت مشکل پیدا کرده و به کمکم نیاز داره. اینقدر گفت که متقاعدم کرد برم و ببینمش. (مثل همیشه مردی به کمک زنی نیاز پیدا کرده بود و تازه یادش افتاده بود که زنی هم زمانی توی زندگیش بوده [بی قصد توهین به آقایون محترم بیان شد البته!!!!])
باورم نمی شد، کورش حسابی یخ کرده بود و تمام ناخن هاش کبود شده بودند. هوا که خیلی سرد نبود، کاپشنم رو درآوردم و انداختم روی شونه های مردونه اش. آروم روی یک نیمکت نشستیم که یکدفعه زد زیر گریه. اینقدر اون لحظه از دیدنش شوکه شده بودم که یادم رفت بهش بگم بی معرفت، چرا اینقدر دیر اومدی؟! چرا بهم خبر ندادی؟ چرا...! یادم رفت حتی یکی از اون هزار تا چراهایی که توی این مدت تو ذهنم آماده کرده بودم رو ازش بپرسم!
آروم دست های سردش رو توی دست هام گرفتم، سعی کردم گرمشون کنم. مدتی گریه کرد، اما آخر با حرف هام مثل قبل از روز عقدمون آروم شد.
- عسل، خیلی دلم برات تنگ شده بود. واسه حرفهات بیتاب شده بودم، واسه گرمی دستهات شب تا صبح توی اون کوچه های غریبه پرسه می زدم و شعر می خوندم و گریه می کردم. عسل چرا منو تنها گذاشتی؟! چرا ترکم کردی؟ امروز که مامان بهم گفت طلاق غیابی گرفتی دیوونه شدم. از اون موقع اینجوری تمام بدنم یخ کرده، عسل چرا؟!
- این چراها رو باید از خودت بپرسی کورش. چرا ترکت کردم؟ چون ترکم کردی! چرا تنهات گذاشتم؟ چون تنهام گذاشتی! چرا بابا طلاق غیابی ام رو گرفت؟ چون بیخبر رفتی و یکساله هیچ خبری ازت نیست! اما نپرسیدی چرا بعد از اینهمه بی وفایی باز هم اومدم تا ببینمت؟ چون دوستت دارم کورش. تو می دونی با من چیکار کردی؟ یکساله من رو تنها گذاشتی، حتی یک تفن نزدی تا ازم بخوای صبر کنم...
- عسل، صبر کن. می خوام برات بگم کورشی که خودش رو واسه رسیدن بهت به آب و آتیش زد، چرا اینجوری تنهات گذاشت و بیخبر رفت!
همة وجودم گوش شد، تا بشنوم چیزی رو که یکسال منتظرش بودم.
- عسل، یادته کارهای عقدمون چقدر سریع انجام شد؟ اینقدر زود که نتونستیم قبلش خوب با هم حرف بزنیم. توی جلسات خواستگاری که همه ش می خواستیم به هم ثابت کنیم که اون یکی داره دروغ میگه، اما زمان که گذشت هردوتامون دیدیم که بدون هم نمی تونیم زندگی کنیم. عسل، یادته آزمایش خونمون رو که گرفتیم و بهت خبر دادم که جوابش منفیه و مانعی واسه ازدواجمون نیست، چقدر خوشحال شدی. خنده های شیرین اون روزت دیگه برام شیرین نبود، چون من یک مشکل خیلی بزرگ داشتم. دکترها بهم اطمینان داده بودند که مشکلی نیست، اما یک مورد مشکوک توی خونم دیده بودند. بهم گفتند برای پیدا کردن این مشکل باید برم یک کشور خارجی برای آزمایش های کلی و کاملتر. بهم گفتند که اگه کارهای ازدواجم رو کردم، هیچ مشکلی نیست.
ناخودآگاه و بی اختیار اشک می ریختم و هم چنان به حرفهاش گوش می دادم. نمی تونستم کامل تحلیل کنم که چی شده؟ اما دلم می خواست همه اش فقط یک خواب باشه، یه کابوس که زودتر تموم بشه و سایة شومش رو از سر خودم و آیندة نامعلومم برداره.
- عسل، به خدا اونها بهم گفتند که هیچ مشکلی نیست. برای اینکه ناراحتت نکنم، بعد از عقدمون بیخبر رفتم و گفتم سه روزه برمی گردم و بعدش همه چیز رو برات تعریف می کنم. عسل، اونجا بهم گفتند من ایدز دارم. اما عسل، من که اهل اینجور کارها نبودم. من که حتی دندانپزشکی هم نرفتم تا حالا. من که تا حالا خون بهم تزریق نکردند، عسل من که چیزیم نبود. پس چرا، چرا محکومم به یک مرض ابدی که باید تو رو از دست بدم؟ عسل، من بارها رفتم به سمت تلفن که بهت زنگ بزنم اما ترسیدم. من یک هفته است اومدم ایران، مامان نذاشت بیام. من هنوز به مامان نگفتم که چه اتفاقی افتاده. می ترسیدم به دیدنت بیام، اما دیروز که مامان گفت طلاق غیابی گرفتی، دیگه نتونستم ساکت بمونم و خواستم ببینمت. عسل اومدم تا خواهشی ازت بکنم...
«کاش نیومده بود» جمله ای بود که تا 6 ماه سر زبونم بود. امروز کورش با همسر مهربونش از انگلیس برمی گرده. حالا می فهمم که من لیاقت عشق کورش رو نداشتم. من شهامت این رو نداشتم که به خانواده بگم که هنوز کورش رو می خوام و حالا می خوام باهاش برم دور اروپا بگردم تا مطمئن بشم که مریضی اش چیه و آیا قابل درمان هست یا نه؟!...
کورش ازدواج کرده و من از این بابت خیلی خوشحالم، اما دیگه چطور می تونم بعد از دوسال که روم نشد حتی توی مراسم عروسی اش که من رو دعوت کرده بودم برم، حالا برم و بهش بگم من می تونم جای مادر پسر کوچولوت رو پر کنم، چطور می تونم بهش بگم که کاری می کنم که جای خالی همسر مرحومت رو حس نکنی و پسرت درد بی مادری رو نکشه! چطور می تونم بهش بگم که من هنوزم دوستت دارم و عشق تو باعث شده که هنوز نتونم فرد دیگه ای رو توی زندگیم وارد کنم!
پایان
نوشته شده توسط عسل در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 1:3 موضوع | لینک ثابت
(اول از همه خدمت همه ی دوستان عرض کنم که برای لو نرفتن دو نفری که این جریان از زندگی مشترک آنها گرفته شده است نام هر دو بازیگر داستان عوض شده است، پس نه عسل من هستم و نه علیرضا، علیرضای نیکبخت واحدی!)
نگاهی به پاهای زخمی اش انداختم و با دلخوری گفتم: تا کی قراره دنبال همین یک توپ بدوی؟! اینقدر که دیگه نتونی نفس بکشی؟ یا اینقدر که دیگه بخاطر این زخم های همیشگی نتونی راه بری؟ علیرضا آخه من با تو چیکار کنم؟!
- عسلم، گله نکن دیگه، تا حالا چند بار سر این جریان با هم حرف زدیم؟
- و هیچ وقت هم به نتیجه نرسیدیم، چرا؟ چون مرغ آقا یک پا بیشتر نداره!
- آخه عسلم اون یکی پاش رو یه بازیکن نامرد فوتبال قلم کرده... با خنده های شیطنت آمیزش نذاشت عصبانی بشم و از زیر بحث های بی نتیجة چند ماه اخیر فرار کرد.
اوایلش اصلاً فکر نمی کردم زندگی باهاش اینقدر مشکل داشته باشه. از اینکه یک بازیکن مطرح بود و همه می شناختنش خیلی خوشحال بودم. حتی یه وقت هایی به جای اون من احساس غرور می کردم. اما از همون ماه های اول تجربه کردم که زندگی کردن با یک آدمی که از 12 ماه سال، حداقل 10 ماهش رو توی اردوی تیم ملی می گذرونه؛ چقدر سخته!
اکثر اوقات که با هم نبودیم، وقتی هم میومد خونه یا خیلی خسته بود یا تمام پاهاش زخم شده بود. توی چند سال از زندگی مشترکمون چندین بار شب ها از درد پا خوابش نبرده بود. شب ها زخم هاشو آروم می بستم و باهزار جور کرم چربشون می کردم که صبح با درد کمتری بتونم زخم هاشو ضدعفونی کنم. تمام زندگی چند سالمون شده بود زخم، اضطراب دیدنش توی تلویزیون، توی زمین چمن و جیغ های آهستة من وقتی که زمین می خورد و نمی دونستم زخم جدیدی واسش به ارمغان میاره یا اینکه یه جور اداست واسه گرفتن ضربة آزاد، یا یک کارت به ضرر تیم مقابل یا ...!
- عسل، عسل خانوم...؟
-هان، چی شده علیرضا؟!
- کجایی دختر خوب؟
- همین طرفها چیزی شده عزیزم؟
- از عزیزم گفتنت معلومه که دیگه از دستم دلخور نیستی، چه خوب!
- از آب گل آلود ماهی تازه نگیر، حرفتو بگو.
- عسل، من فردا می خوام یه کاری کنم که تو از بابتش هم خوشحال می شی و هم ناراحت. فقط می خوام قولی ازت بگیرم. هم اینکه تا قطعی نشدن نتیجه حرفی با کسی نزنی و هم اینکه یک کم صبوری کنی تا من بتونم یه سر و سامون درست و حسابی به این زندگی بدم. تو اینقدر صبوری کردی که من مطمئن شدم می تونم با پشتوانة تو اینکار رو انجام بدم. اما می خوام بهت بگم و باهات مشورت کنم که تو هم راضی باشی، باشه عسلی من؟!
- مگه نمی گی فردا میخوای اقدام کنی، خب پس جواب من تأثیری توی نظر نداره!
- بدجنسی نکن دیگه دختر خوب، می دونی که من توی کارهام باهات مشورت می کنم، اگه دارم بهت می گم واسه همینه، وگرنه فردا بعد از انجامش بهت می گفتم. اگه جوابت مثبت باشه، اون وقت فردا من اقدام می کنم؛ اگر هم نه که خب من رو حرف عسلم حرف نمی زنم.
- آره، جون خودت. اما باشه عزیزم، بگو می شنوم. چیکار می خوای بکنی؟ توطئة جدیدت علیه کیه؟!
خندة شیرینی روی لباش نشوند و گفت: اینبار علیه خودم! از حرفش جا خوردم، دلم ریخت.
- بذار اول همة حرفهامو بگم، بعد بگو؛ خب؟ با سر تأیید کردم که شروع کرد:
می خوام واسه همیشه با فوتبال خداحافظی کنم. عسل من اگه تا 30 سالگی ازدواج نکردم واسه همین بود، می دونستم که زندگی با یه فوتبالیست چقدر سخته یا حتی می تونم بگم غیر ممکنه. بخاطر همین بود که ازدواج نکردم. اما تو رو نمی تونستم از دست بدم. می دونستم که تو حرفی نمی زنی و صبوری می کنی، اما من نمی خواستم تو رو تحت فشار بذارم و از محبت و سکوتت سوءاستفاده کنم. هربار که دست های مهربونت نوازشگر زخم های من بود، توی دلم خودم رو مقصر می دونستم که روح لطیفت رو درگیر سختی های زندگی یک آدم الکی مشهور کردم، نمی دونی وقتی با وجود همة سختی ها و دوری ها تو باز هم با لبخند در رو به روم باز می کردی و بهم دلداری می دادی حرفهات و خنده هات مرهم دل تنهام می شد. بیشتر ازاینکه پاهام درد داشته باشند، وقتی غمگین و ناراحت و دلخور بودی و با صبوری و خانومیت به روی من نمی آوردی و من توی نگاهت همه چیز رو می خوندم قلبم بودکه درد می گرفت. حالا دیگه کلافه شدم. الآن 32 سالمه، تا همین الآن هم زیادی موندم و بهتره زودتر همه چیز رو بذارم کنار. بهتره بیشتر از این نه خودم رو عذاب بدم نه تو رو...! فقط عسلم باید یک کم زمان بهم بده تا بتونم یه کار درست و حسابی واسه خودم دست و پا کنم که بتونیم زندگی کنیم و خرج خونه رو یه جوری دربیاریم!
- حالا نوبت منه؟
- شیطون شدی باز، آره عسل بگو من سراپا گوشم.
- همون دو تا گوشت بشنوه کافیه! خنده ای کرد و با آرامش همیشگی منتظر نظر من شد:
نمی دونم راجع به تصمیم عجیب و عجولانه ات چی بگم؟ نمی تونم مجبورت کنم که این کار رو نکنی و دلم نمی خواد بخاطر من اینکارو بکنی. من وقتی باهات ازدواج کردم، شاید فکر نمی کردم شرایط اینقدر سخت باشه ولی پیش خودم قسم خوردم که بخاطر خودم تو رو از فوتبال که عشق دوران جوانیت بوده جدا نکنم. من ازهمون اول بهت گفتم که نمی خوام هووی عشق تو باشم. من هم بعد از تو، به فوتبال عشق می ورزیدم چون تو عاشق فوتبال بودی. بهرحال باز هم خودت باید تصمیم بگیری. اما حوشحالی و ناراحتی؟ فقط خوشحالم از اینکه سالم و سلامت می مونی و ناراحت از اینکه داری رسیدن به جام جهانی رو از دست می دی. چیزی که همراه همه براش چند سال تلاش کردی و حالا که بهش رسیدی می خوای از دستش بدی...؟! در مورد کار و پول هم زندگی از این پستی و بلندی ها داره دیگه پسر خوب. تازه من هم که دارم کار می کنم. گرچه کار من تنها پاسخگوی نصف خرج خونه هم نیست، اما فعلاً کافیه تا وقتی که تو کار مورد نظرت رو پیدا کنی و ...
* * *
- عسل، بیا خانومم بازی شروع شد!
- اومدم، بذار چراغ خواب اتاق شیرین رو روشن کنم که شب اگه از صدای بازی بیدار شد نترسه، الآن میام.
- عسل، خیلی خوشحالم که به جای اینکه توی زمین باشم بقل دست تو نشستم و با آرامش بازی رو تماشا می کنم.
- علیرضا، تو هربار که فوتبال می بینیم باید این جمله رو بگی؟ الآن دیگه 4 سال از اون جریان می گذره. تو دیگه با فوتبال خداحافظی کردی و ...
- و این بهترین و زیباترین تصمیم زندگیم بوده و هست. راستی عسل، آخر ماه مهلتمون تموم می شه، نمیای بریم دنبال خونه بگردیم؟
- باشه، فردا شیرین رو میذارم پیش مامان، از سر کارت بیا دنبالم تا بریم ببینیم چی میشه؟
- عسل، یعنی یک توپ و یه زمین چمن ارزش این رو داشت که من اینقدر سختی به تو بدم و زندگی بدی رو واست رقم بزنم؟
- زندگی فقط پول نیست! اه علیرضا، گل زدن با توپ توی زمین چمن رو یادت رفت، فقط تورو خدا آروم داد بزن که شیرین خوابیده.
توی دلم داشتم به این فکر می کردم که اگه علیرضا فوتبال رو ادامه داده بود، آیا الآن ایران باز هم با یک امتیاز از جام جهانی برمی گشت یا...؟ حالا دیگه جام یوفا هم علیرضا رو مشتاق به بازی مجدد نمی کرد.
بعد از اون به جای زخم های پای علیرضا کری خوندن های من و علیرضا سر بردن تیم های لیگی یا خارجی توی لیگ قهرمانان اروپا یا لیگ های برتر کشورها و خنده های شیرین از سر و صداهای من و علیرضا سر بازی بود که فضای خونه رو پر کرده بود و دیگه زندگیمون شده بود یه زندگی عادی با حضور دو تا آدم عشق فوتبال که یکی طرفدار انگلیس بود و دیگری طرفدار ایتالیا!!!
نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 2:28 موضوع | لینک ثابت
گاهي دروغ ها بيان مي شوند و تو آنها را راست مي پنداري، گاه دروغ ها با وقاحت بيان مي شوند، حال آنكه مي داني و مي گويي كه دروغ است!
اما گذر زمان باعث ظهور ماه از پشت پرده ي ابرهاي سياه مي شود.
باشد كه زمان مورد نياز براي التيام زخم خنجر تزوير زياد طولاني نشود!
نوشته شده توسط عسل در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 13:6 موضوع | لینک ثابت
با تشکر از همه دوستانی که لطف کردند و نظرات خودشون رو گذاشتند!
امشب تیم ترکیه با حدود حداکثر ۳۰۰ نفر تماشاچی، در میان سیل تماشاچیان سوئیس و در کشور سوئیس این تیم را با گل برتری دقیقه ۹۳ بازی شکست داد و آنها رو ناکام گذاشت!
امیدوارم این اتفاق در آینده ای که آنقدرها هم دور نیست برای ایتالیا رخ دهد!!!!
تیم پرتغال هم که امشب با سه گل که یکی از گل ها هم توسط کریستیانو رونالدو زده شد، تیم چک را پشت سر گذاشت!!!!!
ببخشید اما باید خبر خوشحالیم بابت باخت سوئیس را میدادم!
از سوئیس بدم نمیاد اما همون طور که گفته بودم، طرفدار تیم ضعیف تر و کم تماشاچی تر هستم
!
نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 1:43 موضوع | لینک ثابت

صدای دادهام باعث شد مامان چشم غرّه ای بهم بره و بگه: «عسل زشته، آرومتر، چه خبره مگه؟»
هیچ وقت با مامان راجع بهش بحث نمی کردم، آخه مامان زیاد توی جریان نبود و اگه می خواستم شرایط جدول و نحوة اتفاقات اخیر رو براش توضیح بدم ساعت ها طول می کشید و اصل بازی از دستم درمی رفت. بخاطر همین سکوت کردم و زیر لب «چشم» آهسته ای گفتم و مشغول تماشای ادامة بازی شدم.
آخه حرکت های کندشون اعصابم رو بهم می ریخت. همه اش وسط زمین دور خودشون می چرخیدند و گزارشگر هم که مثل همیشه داشت راجع به سایز کفش بازیکن و نمی دونم اینکه اولین بار کِی گفته بابا یا غذایی که دوست داره چیه، صحبت می کرد. اگه خیلی می خواست خوب گزارشگری کنه فوقش در مورد لیگ هایی که تا حالا توشون بازی کرده بود، حرف می زد و نصفش هم به جای اطلاعات بدیهی؛ نظریات شخصی خودش بود. وای از اون روزی که مخالف یکی از تیم ها هم بود. اون وقت که دیگه همة بازیکن ها و بازیهاشون بد بود و در عوضش بازیکن های مقابل کارشون عالی بود، اونهم از رنگ پیرهناشون گرفته تا موهای مربیشون!
غرق در تماشای بازی بودم که بهترین موقعیت تیم ملی با ضربة خیلی قشنگ بازیکنمون (اسم بازیکن ها را بخاطر دوری از جنگ های احتمالی میان طرفداران آنها ذکر نمی کنم) به جای چهارچوب دروازه، راهی هوای آزاد آسمان شد. حیف که پرنده ای سر راهش نبود، وگرنه لااقل شام شبش را شکار کرده بود!
بعد از حرض خوردن های فراوان، اون هم با ضدیت های بابا با تیم ملی بخاطر بازی لج آورشان، بازی با برد تیم همراه شد و بالاخره با جگرخونی تیم به زور در جدول باقی ماند و از خطر حذف شدن جان سالم به در برد.
خیالم از بابت تیم ملی راحت شد، چون خدارا شکر تا حدود 1 ماه آینده بازی نداشت و می شد بدون حرص خوردن آمادة جام یوفا و دیدن بازیهای قشنگ شد. بازیهایی که ارزش دیدن داشتند و آدم رو جلوی تلویزیون میخکوب می کردند.
شب ساعت 11:20 بود که بازی شروع شد، من هم طبق معمول همیشه طرفدار تیمی بودم که ضعیف تر بود یا تعداد تماشاچی هاش کمتر بود. اگه هم گل می خورد که دیگه علاوه بر تشویق، حرص هم می خوردم و اینجوری هیجان بازی به اوج می رسید البته این مربوط به زمانی بود که تیم ایتالیا تو زمین نبود، اگه تیم ایتالیا بود جریان فرق می کرد، از دروازه بان تا مهاجم نوک زیر ذره بین بود که فردا با بابا راجع به بازی حرف بزنم و حداقل اینجوری بابا که تماشای فوتبال ها رو بخاطر خواب از دست می داد، از قضایای کلی باخبر بشه و من هم با آب و تاب راجع به تیم مورد علاقه ام حرف بزنم.
گرچه من هم صبح باید می رفتم سر کار، اما دیدن بازی برام اهمیت بیشتری داشت (آخه اینجوری هیجان روزم تکمیل می شد) و تازه بحث داغ روز واسه فردا صبح با بابا سر میز صبحانه هم برقرار بود.
برای اینکه یک کم سروصدا توی وبلاگ بشه، (از جام یوفا 2008 بگم که جریاناتش تازه و داغه!) اول بگم از بازی آلمان ولهستان که با وجود طرفداری زیاد من از تیم کمی ضعیف تر (لهستان) با برد 2 بر هیچ آلمان اونهم با دو تا گل PODOLSKI(اگه اسپلش اشتباه نباشه) همراه شد و خدایی بازی خیلی خیلی زیبا و سریع و نفس گیر بود.
اما بازی فقط بازی پرتغال و چک که با برد 1 بر 0 پرتغال به پایان رسید و من طرفدار تیم پرتغال بودم به دو دلیل: یکی بخاطر مربی بی کلاسشون و دیگری بخاطر بازیکن دلنازک و تکنیکیشون «کریستیانو رونالدو»؛ که گرچه هم اسم بازیکن برزیلی هست که من فوق العاده ازش بدم میاد، اما اون شب واقعاً قشنگ بازی کرد.
برسیم به بازی دیشب که کم کم داشت اشک من رو در می آورد و واقعاً خیلی حرص خوردم سرش. بازی تیم محبوب من (تیم قهرمان جام جهانی اخیر) که با تیم هلند بازی کرد و با ناباوری سه بر صفر بازی رو با خفت هرچه تمام تر (به قول اخبارگوهای ورزشی) واگذار کرد.
شاید دلیل این بحث فوتبالی توی وبلاگ هم همین جریان باخت ایتالیا بود. گرچه تعداد تماشاچی های هلند زیاد بود و خیلی ها دیشب بخاطر برد هلند خوشحال شدند اما من خیلی ناراحت شدم، ولی خب آدم باید با وجود همة تعصبات و طرفداریها، حقیقت رو هم بگه. تیم ایتالیا دیشب خیلی بد بازی کرد و این باخت حقش بود، تازه شانس آورد که بیشتر گل نخورد. گرچه گل اول هلند به نظر Offside هم بود و روحیة تیم رو خیلی بالا برد و برای ایتالیا ضربة سختی بود که باعث شد 5 دقیقه بعدش هم روی یک ضدحملة سه به دو گل دوم رو نوش جان کنند، اما باز هم حقشون بود! [گریه]
اگه بخوام از خاطرات فوتبال براتون تعریف کنم خیلی طول می کشه اما فقط 2 تا از بازیهایی رو میگم که یکیش با باخت تیم باشگاهی مورد علاقة من همراه بود ودیگری با باخت تیمی که من ازش بدم میاد در مقابل تیم مورد علاقة من!
اما قبل از اون خبر فوتبالی امشب اینکه دیگر تیم محبوب من (اسپانیا) با نتیجة پرگل 4 بر 1 تیم روسیه رو درهم کوبید و امشب جشن حسابی توی خونه به پا شد (یه جشنی توی مایة جشن های پر سروصدا و معروف پریسای عزیزم)! [چشمک]
بازی های لیگ های برتر اروپا، همین سری آخر، بازی «چلسی» و «منچستریونایتد» (بازی فینال) که با اینکه «رونالدو» در «منچستریونایتد» بازی می کرد من طرفدار «چلسی» بودم. در ضربات پنالتی «رونالدو» پنالتی رو گل نکرد. توی اون بارون شدید کافی بود «جان تری» گل بزنه تا تیمشون قهرمان بشه و خودش به عنوان کاپیتان اولین کسی باشه که جام رو بالای سرش می بره، که پاش لیز خورد و توپ رفت بیرون (یادآور گل نزدن بکام برای انگلیس)، بالاخره «منچستریونایتد» 6-7 قهرمان شد و جشن شادی تیمشون با «الکس فرگوسنِ» با تجربه و آدامس خور معروف برگزار شد و طبق معمول «رونالدو» از خوشحالی گریه کرد.
بازی آلمان با ایتالیا در جام جهانی اخیر، که با وجود اینکه توی آلمان بود اما با برد تیم ایتالیا همراه شد و همة تماشاچی های آلمانی که بخاطر تضعیف روحیة ایتالیا قرار بود در صورت باخت آلمان دیگه پیتزا نخورند، دست از پا درازتر به خونه هاشون برگشتند و تا آخرین بازی جام جهانی که با برد تیم ایتالیا در برابر فرانسه هم همراه شد، عزای عمومی اعلام کنند.
وای چقدر نوشتم، اونهم در مورد فوتبال... . ببخشید اگه سرتون رو درد آوردم ولی خواست تنی چند از دوستان بود که به عنوان وظیفه اجرا شد، امید که رضایت خاطرشون رو فراهم کرده باشم.
نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 1:15 موضوع | لینک ثابت
سلام بر همه ی دوستان عزیزی که لطف کردند و برای تولد آقای آسایش به این وبلاگ اومدند!
قرار بر این شد که تولد و رقص و حرکات موزون رو پریسا جون و همراهانشون برعهده بگیرند (البته ما هم همکاریهای لازم را با ایشون کردیم درواقع همون حرکات موزون کذائی رو!) و کیک رو هم ما اینجا تقدیم کنیم که عزیزان برای انجام حرکات موزون و همکاریهای بیشتر انرژی داشته باشند و یه جورایی اگه آقای آسایش کیک بهمون ندادند ما اینجا کیک رو تقدیم دوستان عزیز کنیم!
درمورد کادو هم من کادوم رو اینجا تقدیم می کنم عزیزان هم می تونند یا اینجا یا توی وبلاگ خود آقای آسایش یا توی وبلاگ های خودشون یا هرجا که دلشون میخواد و می تونند کادوهاشون رو تقدیم کنند اما از الآن بگم که ندادن در کار نیست، همه باید کادوهاشون رو رو کنند دیگه هرچی باشه تولد یکی از بهترین برادرهای دنیاست. (البته برای من برادر) برای پریسا جون عمو و برای سایرین هم همون نسبتی که همیشه آقای آسایش رو با اون نسبت صدا می زنند.
به هرحال این از کادوی من منتظر کادوی بقیه هم هستیم، إن شاءالله که ۱۲۰ ساله (البته بیش از ۱۲۰ سال ۳۶۵ روزه) در کنار خانواده سالم و سلامت زندگی کنند و سایه شون همچنان بالای سر ما بروبچه های وبلاگ هم باشه! باز هم تولدتون رو تبریک می گم آقای آسایش!
نوشته شده توسط عسل در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 1:25 موضوع | لینک ثابت

نگاهی به چشم های زیباش انداختم. اینقدر معصوم بود که می شد برق نگاه خدا رو توی اون دو تا ستارة درشت و روشن دید. با اون دست های کوچولو و تپلی اش دست هام رو محکم گرفته بود و می خواست مطمئن بشه که گرمابخش دست های نرمش دست های یک چهرة آشناست نه یک هیولای غریبه.
زمان زیادی از اون روز عجیب نمی گذشت، روزی که باعث شد بارها و بارها بهش رجوع کنم و اتفاقات عجیبش رو برای خودم تشریح کنم. با این وجود هنوز که هنوزه نمی دونم چی شد و نمی دونم علت اون اتفاق عجیب چی بود؟!
اون وقت ها سپهر تازه یاد گرفته بود روی پاهاش بایسته و آهسته چند قدمی برداره. یادمه اولین قدمی که به تنهایی برداشت اینقدر خوشحال شدم که بقلش کردم و اینقدر بردمش بالا که ترسید و با خنده های همیشگی اش من رو وادار کرد که بیارمش پائین و مثل همیشه که تشویقش می کردم ببرمش جلوی آینه!
نمی دونم توی آینه چی می دید؟ از اینکه توی آینه بهم نگاه کنه لذت می برد و می خندید. نه فقط من، که همه رو دوست داشت به واسطة آینه ببینه. آینة قدی دم در شده بود وسیلة تشویق سپهر که حالا نه مثل یک بچة داداش که مثل بچة خودم دوستش داشتم!
تازه غروب شده بود که امید در زد. با خندة همیشگی در رو براش باز کردم. باز هم مثل همیشه یک شاخه گل رز بنفش توی دست هاش گرفته بود و با خجالت همیشگی اش گل رو توی موهام گذاشت و سلام کرد. اینقدر گل برام خریده بود که دیگه خشکشون نمی کردم. با صدای سلام و احوالپرسی بابا یادمون اومد که هنوز امید خونه نداره و هنوز روی مستقل شدن از خونواده اش اصرار داره و ما دو تا هنوز عقدیم!
اون روز سپهر هم خونة ما بود و مثل همیشه تا امید رو دید شروع کرد به دست زدن و شوق و ذوق کردن براش. امید هم یه شکلات از توی جیبش درآورد و بهونة شکلات بقلش کرد و بوسیدش. نمی دونم چرا ولی سپهر با دست به آینه اشاره کرد. امید با تعجب نگاهی پرسشگرانه بهم انداخت.
- سپهر عاشق آینه است، می خواد از توی آینه نگاهت کنه!
امید که درست متوجه منظور من نشده بود، با تردید رفت و جلوی آینه ایستاد. سپهر نگاهی به آینه انداخت و نه تنها نخندید که جیغ بلندی کشید و سریع از امید فاصله گرفت و ما که نمی دونستیم چه اتفاقی افتاده داشتیم با تعجب به عکس العملش نگاه می کردیم...
سپهر محکم سرش رو توی بقلم چسبونده بود و آروم گریه می کرد. آهسته موهای لخت قهوه ایش رو ناز کردم و گفتم: چی شد سپهرم؟!
با گریه آروم توی گوشم گفت: عمه، هیولا!!!
خیلی جا خوردم؛ توقع هر چیزی رو داشتم جز چیزی که بهم گفته بود. بردمش جلوی آینه.
- نگاه کن، ببین عمه، این فقط آینه است.
با ترس دوباره سرش رو محکم تر از قبل چسبوند به سینه ام.
- سپهر، نگاه کن! من بهت قول میدم که فقط عمه رو توش ببینی.
آهسته برگشت و نگاهی به آینه انداخت. مثل بچه ای که بعد ازماه ها انتظار، مامانش رو دیده باشه، جیغی از خوشحالی زد و شروع کرد به دست زدن. بعد مثل اینکه یاد چیزی افتاده باشه دوباره ساکت شد، آروم برگشت و نگاهی به امید انداخت. امید که هنوز توی شوک جیغ اون بود، آهسته به سمت ما اومد. سپهر اولش کمی ترسید و توی بقل من جابجا شد، اما وقتی نگاهش به من افتاد که داشتم بهش لبخند می زدم آروم شد و دوباره به سمت امید برگشت. وقتی امید شکلات توی دستش رو جلوش گرفت، باز مثل همیشه بهش لبخند زد و رفت توی بقل امید و اون یکی دستش رو برد به سمت عینکش؛ و دوباره تلاش اون واسه به دست آوردن عینک و تلاش امید واسه دور کردن عینک از دست سپهر کوچولو شروع شد... .
صدای زنگ در نذاشت بیش از این به اون روز فکر کنم و به نتیجه برسم. مثل همیشه ناتموم موند و بی نتیجه...
در رو باز کردم. باز هم امید، باز هم گل رز بنفش، باز هم نداشتن خونة مستقل، باز هم دست زدن های سپهر، باز هم شکلات، باز هم...
نه، امید دیگه هیچ وقت با سپهر جلوی آینه نایستاد. نمی دونم از ترس اینکه سپهر دوباره جیغ بزنه بود، یا از ترس اینکه سپهر دوباره هیولای وجود اون رو ببینه؟!...
نوشته شده توسط عسل در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 1:9 موضوع | لینک ثابت
یا حقّ
حتما پست قبلی«پایینی» رو هم بخونید
نمی دونم بهتره اول جریان تولد رو بگم یا اول تشکر کنم؟ چون در ابتدای وبلاگ تشکر بود و سپس دلنوشته ها، پس برای اینکه لجبازی نکرده باشم، باز هم اول تشکر می کنم و سپس جریان تولد رو عنوان می کنم!
اول از همة دوستانی که با نظراتشون من رو یاری کردند و پشتوانه ای شدند برای اینکه بر ترس های موجود در این محیط مجازی عظیم (از حیث مخاطب!) غلبه کنم و بنویسم؛ تشکر می کنم. اگر از عده ای خاص تشکر می کنم دلیل بر بی اعتنایی نسبت به دیگران نیست که دلیل بر این است که این گروه خاص در این شرایط رکود ذهنی بیش از سایر دوستان مرا مورد لطف خود قرار دادند!
از استاد گرامی ام آقای آسایش تشکر می کنم که با گفتار صادقانه شان، به من آموختند که همیشه صداقت و دوستی پیروز است!
از دریای عزیزم تشکر می کنم، که خواهرانه دستش را به سوی من دراز کرد و همچون همیشه گرمابخش محفل قلبم شد؛ قلبی که گاه ناتوان بود و خسته، گاه تنها و دلگیر و گاه پر از هیاهو برای رهایی از اتهام بی کسی!
از دوستانی که برای من کامنت می گذارند و با نظراتشون نور امید رو در دل من فروزانتر می کنند و آهسته زیر گوشم زمزمه می کنند که: «آفرین، ادامه بده.»؛ بسیار سپاسگزارم و امید که دستان پر مهرشان همیشه پرتوان باشد!

خب از جریان تشکر رد بشیم و بریم سراغ تولد!
امروز که مقارن 12 خردادماه سال 1387 هست، من بیست و یکمین سالگرد ورودم به دنیای مادی رو جشن گرفتم. چرا... شما رو هم دعوت کردم، چون دعوت بودید می خوام بنویسم دیگه!!! (و همین امروز برای بیست و یکمین بار از مامان بخاطر اذیت های ساعت 10:25 روز 12 خرداد 1366 معذرتخواهی کردم.)
کیک تولد نداریم، یعنی راستش اینجا 2 تا مشکل داریم، اول اینکه تعداد دوستان خیلی زیاده و من یک کارمند پروژه ای بیشتر نیستم! دوم اینکه تا بخوام کیک را به دست تک تک دوستان برسونم، گذشته از اینکه خراب می شه و دیگه قابل خوردن نیست، مدت زمان زیادی هم طول می کشه. می ترسم تا سال آینده رسوندن کیک به دست افراد ادامه پیدا کنه و اون وقت من مجبور بشم هرسال این حلقة رفت و آمدی رو تکرار کنم. (البته یکی از دوستان پیشنهاد کردند کیک را براتون ایمیل کنم، فکر بدی هم نیست، شاید برای سال آینده اگر عمری باقی بود این روش رو به کار بردم!)
این از کیک! خب کسانی که واسه کیک تولد اومده بودند، بنده همین جا شرمندگی خودم رو اعلام می کنم. کیک فیزیکی نمی تونم بدم، اما یه فکری برای یک کیک مجازی کردم که بعداً می گم!!!...
شمع ها رو هم که همون اول شمردم؛ دود شمع های فوت شده رو هم برای خودم تنها نگه می دارم، اما روشنایی اش رو تقدیم می کنم به قلب تک تک دوستان، چه جوری؟ یه خواهش کوچولو ازتون دارم، اون کسی که دوستش داشتید یا دارید؛ دوست، همسر، فامیل، نزدیکان یا هرکسی که عمیقاً در دلتون نسبت بهش احساس خاصی می کردید یا می کنید رو توی ذهنتون مجسم کنید، آی ... صبر کنید، یواش... همین جا وایستید!
اولین باری که احساستون با شیرینی براتون تجلی پیدا کرد رو یادآوری کنید، به آخر ماجرا فکر نکنید حتی یادآوریش هم نکنید، فقط اون لحظة شیرین رو تصور کنید؛ من لبخند شیرینی روی لبهام نشست، شما چی؟! اگر آره، که خب لبخند چراغ دل رو روشن می کنه پس نور شمع رو دریافت کردید، اگر نه؟! توروخدا لبخند بزنید، حتی اگه شده بی دلیل، اصلاً دلیلش رو بذارید اینکه امروز یک نفر خیلی خوشحاله و اومده برای خوشحالیش جشن بگیره، دلیل خوبی بود؟؟؟
چرا وقتی درد داریم، جریان «بنی آدم اعضای یکدیگرند...» مطرح می شه، خب توی شادیها هم همون بنی آدم معروف حضور دارند دیگه، نه؟
2 تا مورد از تولد می مونه، یکی کادو (آخ جون!)، یکی رقص (آخ ببخشید، منظورم حرکات موزون بود!
) من کادوهامو دریافت کردم. از وقتی این وبلاگ رو راه انداختم، همة دوستان با لطف و محبتشون و با کامنت هاشون به من کادو دادند، از اون کادوهایی که هیچ وقت تموم نمی شن و همیشه جزء پرخاطره ترین کادوها باقی می مونند!
و اما جریان دست و رقص و آهنگ «تولد مبارک» و این چیزها رو می خوام بذارم به عهدة دوستی که همة کسانی که با آقای آسایش و وبلاگشون آشنا هستند با من موافقند که ایشون در این مورد واقعاً تبحر خاصی دارند و فکر نمی کنم کسی به اندازة پریسای عزیزم بتونه توی این محیط مجازی با یک جشن حسابی صدای آهنگ «تولد، تولد ...» رو به گوش وبلاگ های همسایه برسونه، پس زحمت گردوخاک این قسمت رو گذاشتم به گردن پریسا جون و همین جا بخاطر همة لطف و محبتش ازش تشکر می کنم، به این امید که بتونم یه روزی گوشه ای از مهربونیش رو جبران کنم!

خب، حالا می رسیم به بحث کیک مجازی! اما قبل از بحث کیک من رو ببخشید که با وجود همة تلاشم نتونستم یک منبع یا مرجع صحیح و قابل اعتماد راجع به دلیل خوردن کیک یا روشن کردن شمع پیدا کنم. در مورد علت شادی یک دلیل - یا بهتره بگم یک مقاله مانند زیبا دارم که در فرصت های آینده براتون میذارمش. اما خب اینجا بجای شادی بیشتر بحثمون حول همون حرکات موزون می گرده، آخه تولد بدون رقص نمی شه! حداقل همین جوری که پشت کامپیوتر نشستید با چند تا بشکن و یه سر تکون دادن و ... هنرتون رو نشون بدین و پریسا جون رو همراهی کنید، تازه فعالیت هم کردید و اون وقت نمی گن میزان فعالیت افراد بخاطر کامپیوتر به حد وحشتناکی پایین اومده!
در مورد کیک، شنیده ام که می گویند به امید اینکه سال پیش رو پر از شیرینی باشه و هم شیرین کام باشی و هم اینکه تقسیم کنندة این شیرین کامی با دوستان، بهتره روز تولدت کیکی به رسم گذشته قاچ کنی و با دوستان نوش جان کنی (البته به شرط بالا نبودن چربی خون و امثالهم، که خدای نکرده آخرین تولد زندگی زمینیت محسوب نشه!
) (شام جزء رسومات نیست، اما اگه باشه مسلماً حاضرین دعای طول عمر رو هم به سایر دعاهاشون اضافه می کنند!) [اما من همون 45 سال بسمه! بخاطر همین شام نمی دم.] (ببخشید یکش جاموند، منظورم 145 سال بود!)
در مورد شمع، نظر من به شخصه اینه که با روشن کردن شمع و فوت کردنش (البته بعد از آرزوی معروف ومخفی قبل از آن) اینست که نشان دهیم چقدر سال های عمر سریع سپری می شوند و چقدر زندگی انسان کوتاه است و به سادگی و سرعت فوت کردن یک شمع، یک سال از زندگی می گذرد.
البته به نظر می رسد که این دو مود بیان شده (کیک و شمع) از غرب به ایران و سایر کشورهای شرقی آورده شده باشد (گرچه ممکن است مثل خیلی موارد دیگر، اول از شرق به غرب رفته باشد و سپس به عنوان تمدن غربی به شرقی ها مجدداً فروخته شده باشد!)
نمی دانم این مورد آخری که می خواهم بگویم دلیلش چیست و حتی از کجا به جشن تولد آورده شده و ممکن است خیلی از شما دوستان برای اولین بار باشد که این مورد را می شنوید، اما خب هرچه هست من خیلی ازش خوشم می آید! در جشن تولدها از نوزاد تازه متولد شده خواسته می شود جمله ای بگوید (یا از تجربیات خودش و یا از بزرگانی که بیشتر دوستشان می دارد، یا بیت شعری یا هر چیزی مشابه آن!) تا بدین وسیله هم گفته ای در اختیار جمع قرار گیرد و هم سال به سال به وسیلة این یک جمله، خود فرد بتواند رشد فکریش را ملموس تر حس کند! (البته معمولاً این جمله از همة حاضرین پرسیده می شود.)
با وجود اینکه گفتن تنها یک جمله برای بیان آنچه در طول یک سال دریافته ای گاه خیلی کم به نظر می رسد و کار سختی است، اما چاره ای نیست!
- سالها دل طلب جام جم از ما می کرد وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد.
خوشحال می شم اگر هرکسی نکته ای بنویسد و در این جشن مشارکت کند.
اگر منظور از خوردن کیک شیرین کامی باشد، دهان را علاوه بر شیرینی و شکلات، با زمزمة یک اسم یا عبارت ناب هم می توان شیرین کرد، شاید هم با خواندن یک غزل از حافظ شیرین سخن:
عشقبـازی و جــوانی و شــراب لعــل فــام مجلـس انس و حریـف همـدم و شرب مدام
ساقی شکر دهان و مطـرب شیـرین سخــن همنشینی نیـک کــردار و ندیـمی نیکنــام
شاهـدی از لطف و پاکـی رشک آب زنــدگی دلبــری در حســن وخوبی غیرت ماه تمـام
بزمگـهی دلنشـان چون قصر فـردوس بریـن گلشـنی پیـرامنـش چون روضـة دارالسّـلام
صف نشیـنان نیـکخواه و پیشکــاران با ادب دوستداران صاحـب اسرارو حریفان دوستکام
بـادة گــلرنگ تلخ تیـز خوشخــوار سبــک نقلش از لعل نگار و نـقلش از یاقــوت خـام
غمزة سـاقی به یغـمای خـرد آهخـته تیــغ زلف جانـان از برای صیـد دل گستــرده دام
نکته دانی بذله گو چون حافظ شیرین سخن بخشش آموزی جهان افروز چون حاجی قوام
هرکه این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه
وانکه این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام!
نوشته شده توسط عسل در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 17:38 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
با سلام و ممنون از حضورتان
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست/ زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
http://2022rap.blogfa.com