دو هدیه یکی از من و دیگری از لادن عزیزم.
برای دیدن متن تازه ای که محرک توانمندی داشت، می توانید به آدرس زیر مراجعه کنید.
منتظر نظرات شما هستم
نوشته شده توسط عسل در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 15:31 موضوع | لینک ثابت
با سلام و عرض پوزش از کلیه دوستانی که تا اینجا داستان روی ماه خداوند را ببوس را در وبلاگ اینجانب دنبال کردند، به علت یک سری مشکلات امکان به روز رسانی سایر قسمت های این کتاب در این وبلاگ میسر نمی باشد، به همین جهت لینک یک سایت که در آن می توانید کلیه کتابهای موجود الکترونیکی را به صورت رایگان دانلود کنید یادداشت می کنم تا در صورت تمایل به خواندن ادامه داستان بتوانید از آن سایت استفاده کنید.
با تشکر از کلیه دوستان که تا اینجای راه مرا همراهی کردند
نوشته شده توسط عسل در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت 9:49 موضوع | لینک ثابت
انسان مرکز کائنات نیست، فقط آن هنگام که این حقیقت را کاملاً درک نمودیم شروع به دوست داشتن خویش و نیز دوست داشتن دیگران به طرز صحیح می نمائیم. منظورم از دوست داشتن خودمان بطرز صحیح چیست؟
در ابتدا منظورم آرزو و شوق زیستن است، پذیرش زندگی بعنوان هدیه ای بسیار مهم و کالایی ارزشمند، نه به دلیل آنچه زندگی به ما می دهد، بلکه به دلیل آنچه که زندگی ما را قادر می سازد تا به دیگران بدهیم.
«توماس مرتن»
نوشته شده توسط عسل در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 12:30 موضوع | لینک ثابت
غروب است. صداي اذان از پنجره توي اتاق مي پيچد. سايه چادر سفيد گل داري به سر كرده و رو به جنوب نماز مي خواند. من تلويزيون تماشا مي كنم. مادر سايه بشقاب ميوه اي روي ميز مي گذارد و از اتاق بيرون مي رود. تلويزيون برنامه ي مستندي درباره ي نحوه ي از بين بردن علفهاي هرز پخش مي كند. سايه نمازش را تمام مي كند و مي آيد و روبه روي من روي كاناپه مي نشيند. سيبي از توي بشقاب برمي دارم و با چاقو آن را پوست مي گيرم.
مي گويم قبول باشه.
گره چادرش را از زير چانه اش باز مي كند و مي گويد خدا قبول كنه.
سيب را با كارد چهار قارچ مي كنم و مي گويم توي چادر نماز قشنگ تري.
چادرش را دور پاهاش مي پيچاند و مي گويد نمي خواد مثل بچه ها با من رفتار كني. نبايد به علي زنگ مي زدم. راست اش چاره ي ديگه اي نداشتم. خيلي ترسيده بودم.
مي گويم هنوز هم مي ترسي؟
نه نمي ترسم . علي گفت دليلي براي ترسيدن وجود نداره. گفت شك كردن مرحله خوبي در زندگيه اما ايستگاه خيلي بدي است.
چنگال را توي يكي از قاچ هاي سيب فرو مي كنم اگه من براي هميشه توي اين ايستگاه پياده شده باشم چي؟
روسري اش را برمي دارد و موهاش روي شانه هاش مي ريزد.
علي مي گه چنين چيزي امكان نداره چون شك فقط يك توهمه. خداوند هست و بودنش هم ربطي به ما، ترديدهاي ما و دانايي ما نداره. گفت آن طرف اين شك چيزي نيست تا تو توي اون سقوط كني. علي گفت شك توهم حفره است.
به هر حال به خاطر اون روز متاسفم. واقعا متاسفم.
چند لحظه نگاهم مي كند و بعد مي گويد هر چه باشد شوهر آينده ي من هستي. عزيز مي گه مردها هر قدر هم كه بزرگ بشن و با سواد بشن و پول دار بشن، اما باز هم مثل بچه ها هستند. زود هر مي كنند، زود پشيمان مي شن و زود هم آشتي مي كنند. ممكنه جلو زن ها چيزي نگن اما تنها كه شدند شروع مي كنند به بغض كردن. مي گه به همين خاطره كه كسي گريه ي مرها رو نمي بينه. عزيزي ميگه زن ها هر قدر هم كه كوچيك باشند اما مادرند. پناه مردها هستند. حتي دختر كوچولوها پناه باباشون هستند. عزيز گفت كه برمي گردي.
از روي مبل بلند مي شوم و مي روم روي زمين جلو او زانو مي زنم. نگاهم به دست هاش مي افتد و همان جا ثابت مي ماند. چند لكه سفيد كه لابد به خاطر شستن زياد ظرف هاست پشت دست هاش پيدا شده است.
مي گويم عزيز راست ميگه.
نميدانم چه مرگ ام شده است. توي كله ام هياهوست. احساس مي كنم مثل بچه هاي دبستاني هيچ چيز نمي دانم . ساده ترين سئوال ها براي من معماي پيچيده شده اند. همه جا تاريك شده است. انگار كور شده ام. سرم را روي زانوهاي سايه و لاي چادر سفيدش مي پوشانم و دست هاش را توي دست هام مي گيرم. انگار بغض چند ساله اي در ن مي تركد. بوي عطر ياس از چادر نماز سايه توي ريه هام مي پيچد. سايه دست هاش را از لابه لاي انگشتان ام بيرون مي آورد و آنها را لاي موهام فرو مي كند و شروع مي كند به خواندن شعري كه عجيب براي من آشناست
من خواب ديده ام كه كسي مي آيد / من خواب يك ستاره ي قرمز ديده ام / و پلك چشم ام هي مي پرد / و كفش هايم هي جفت مي شوند / و كور شوم / اگر دروغ بگويم / كسي مي آيد / كسي ديگر / كسي بهتر / كسي كه مثل هيچ كس نيست / و مثل آن كسي است كه بايد باشد / و قدش از درخت هاي خانه معمار هم بلند تر است / و صورت اش / از صورت امام زمان هم روشن تر و اسم اش آن چنان كه مادر / در اول نماز و در آخر نماز صداش مي كند / يا قاضي الحاجات است / و مي تواند / تمام حرف هاي سخت كتاب كلاس سوم را / با چشم هاي بسته بخواند / من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام / و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام / كسي مي آيد / و شربت سياه سرفه را قسمت مي كند / و نمره ي مريض خانه را قسمت مي كند / و سهم ما را مي دهد / من خواب ديده ام .....
سايه انگشت هاش را از توي موهام بيرون مي آورد و براي لحظه اي توي انگشتانم گره مي زند. بعد دست اش را روي پيشاني ام مي گذارد، بعد روي چشم هام كه حالا مي سوزند و ناگهان پر از آب شور مي شوند.
نوشته شده توسط عسل در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 12:58 موضوع | لینک ثابت
توي ماشين، پشت چراغ قرمز تقاطع گاندي و جهان كودك نشسته ام و به مهرداد فكر مي كنم. چند روز است او را نديده ام. دنبال گرفتن ويزاي آمريكا براي مادرش است. روزهاي آخر بهمن ماه است و هوا بي اندازه سرد شده است. نسيم سردي از پنجره ي ماشين تو مي زند. قرار است امشب، من و مهرداد و عليرضا، توي يكي از رستوران هاي دنج تجريش شام را با هم بخوريم. با پرواز فردا صبح به اصفهان مي روم تا با شهره بنيادي كه اين ترم به اصفهان منتقل شده ، حرف بزنم. از اصفهان كه برگشتم بايد مهتاب كرانه را پيدا كنم. خيلي دلم مي خواهد پرونده ي پارسا را هرچه زودتر ببندم و خود را از اين آوارگي خلاص كنم. از اين وضع خسته شده ام. بيش از ده سال است كه مثل كولي ها توي دانشگاه هاي تهران پرسه مي زنم. از اين دانشگاه به آن دانشگاه. ديگر از كلاس و ترم و واحد و اين جور مزخرفات حال ام به هم مي خورد. فردا صبح هم عليرضا مي رود سراغ كامپيوتر پارسا تا اين چند روزي كه تهران نيستم فايل هاي آن را وارسي كند.
هنوز چراغ قرمز است و ماشين ها پشت سر هم قطار شده اند. مدتي است كه از سايه بي خبرم. از مادرم و مونس هم بي خبرم. پارسا و پارسا و پارسا و پارسا. همه چيزم شده است پارسا. مادرم، خواهرم، زن ام، زندگي ام. حتي خودم هم شده ام پارسا. لعنت به پارسا. لعنت به من كه اين پايان نامه را انتخاب كردم. اين تز لعنتي دارد همه زندگي ام را مي سوزاند. حتي ذره اي هم پيشرفت نكرده ام. يك اسپيروي زرشكي 2000 كنارم مي ايستد و شروع مي كند به بوق زدن. از پشت شيشه ي دودي آن لحظه اي به راننده اش، كه حالا برايم دست تكان مي دهد، نگاه مي كنم. پرويز است. برادر يكي از هم كلاسي هاي سال هاي دانشگاه. از آن جانور هاي خوشگل و پول دار و حقه باز. دختري كه عينك آفتابي به چشم زده، كنارش نشسته است. شيشه ماشين را كه پايين مي آورد ، صداي موزيك راك اند رول از لاي پنجره ماشين اش مي زند بيرون.
مي گويد سلام يونس، كجايي پسر؟
لبخندي مي زنم و شيشه ي ماشين را پايين مي آورم. به چراغ راهنمايي اشاره مي كنم و مي گويم پشت چراغ قرمز . بعد يكي از بي خاصيت ترين سئوال هاي تمام عمرم را از او مي پرسم چه خبر؟
بوي تند ادكلن از توي ماشين اش زير دماغ ام مي پيچد . پرويز لب هاش را غنچه مي كند و با شيطنت به دختري كه بغل دست اش نشسته اشاره م يكند و مي گويد
بوي بنفشه بشنو و زلف نگار گير
بنگر به رنگ لاله و عزم شراب كن
بعد مي زند زير خنده. دختر بغل دست اش هم شروع مي كند به خنديدن. با خودم فكر مي كنم پرويز سه جمله است پرويز فكر نمي كند، پرويز شاد است، پرويز راحت است.
مي گويد هستيم ديگه. يا قاطي پايت افتاديم تو پارتي. ياداغ دود يا عشق و حال. خلاصه جور جوريم. يا با شوري جون يا با شيرين جون. وقتي هم هيچ كدوم نبود جمال ثريا رو عشق است......
نور خورشيد صاف توي چشم ام مي تابد. آفتاب گير بالاي شيشه را كه پايين مي آورم، چشم ام مي افتد به عكس سايه كه آن را پشت افتاب گير چسبانده ام. سايه توي عكس زير يك تابلوي آگهي تجاري بزرگ كه ساعت اماكس را تبليغ مي كند ايستاده و رو به نقطه نامعلومي لبخند مي زند. پرويز هنوز دارد حرف مي زند اسي خان به سيا گفت خفه شو! گفت خودش شنيدم كثافت! سيا گفت اشتباه شنيدي اسي خان! اسي گفت مي كشمت! مي كشمش! به خدا هر دوي شما رو مي كشم. گفتم اسي خان آروم باش! گقتم سيا تو كوتاه بيا و بگو غلط كردم ، بگو نفهميدم . بگو نوكرت ام. اسي گفت بي معرفت! بي غيرت! خون خون ش رو مي خورد. حق داشت. به سياوش گفتم آخه اين همه دختر تو شهر ريخته اون وقت همه رو ول كرده اي رفتي سراغ سوسن؟
سوسن ديگه كيه؟
پرويز به چراغ راهنماي مقابل كه حالا چراغ زرد آن روشن شده است نگاهي مي اندازد و مي گويد آبجي اسي خان ديگه فدات شم.
چراغ سبز مي شود و ناگهان اسپيروي زرشكي لاي صدها اتومبيلي كه به سمت شمال بالا مي روند گم مي شود. بعد انگار چيزي گنگ و نامفهوم مثل بيرون آمدن غوكي از لا به لاي باتلاقي لزج و سياه از اعماق ذهن ام بالا مي آيد و بالا مي آيد و من را وسط تقاطع گاندي، وسط ماشين هايي كه ديوانه وار به اطراف پراكنده مي شوند بي چاره مي كند. كلافه و درمانده به دو طرف خيابان نگاه مي كنم و بعد مثل بچه اي كه توي خيابان مادرش را گم كرده باشد ترس برم مي دارد. دو دستي فرمان ماشين را مي چسبم و لحظه اي چشم هام را روي هم مي گذارم تا آن چيز نامفهوم شفاف شود و من از خودم بپرسم خداوندي هست؟
نوشته شده توسط عسل در سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 13:59 موضوع | لینک ثابت
چند بار به مادرم تلفن زده ام اما كسي گوشي را برنداشته است. كمي نگران شده ام. روي تخت خواب دراز مي كشم و چزوه ي دست نويس پارسا را ورق مي زنم. پارسا در مقدمه ي جزوه اش نوشته است علي رغم اين كه در تكميل اين پروژه از دوستان اش كه همگي از تحجصيلات عالي در زمينه هاي رياضيات، علوم سياسي، جامعه شناسي، فلسفه و روان شناسي برخوردارند استفاده كرده است. با اين حال بررسي هاي او مطلقا علمي نيستند و بايد تنها به عنوان مقدمات و طرح اوليه ي چنين مباحثي تلقي شوند.
روي بيشتر صفحات جزوه كه از كاغذهاي شطرنجي اند، منحني هايي در دستگاههاي مختصات دو بعدي و سه بعدي رسم شده است. منحني ها شكل هندسي توابعي هستند كه به گمان پارسا روابط بين مفاهيم انساني را به زبان رياضي نشان مي دهند. مجموعه اي از اين منحني ها رابطه ي خوش بختي را به تفكيك با مفاهيمي مثل شغل، نفوذ اجتماعي، تحصيلات، شهرت و درآمد نشان مي دهند. گروه ديگري از گراف ها كوششي هستند براي بررسي كمي و كيفي يك جامعه ي ايده آل. در بررسي كمي، نقش پارامترهايي نظير وسعت خاك، ميزان جمعيت ، نسبت جوانان و زنان از كل جمعيت ، اشتغال ، توليد ناخالص ملي، امنيت و نظم اجتماعي، ثبات سياسي و قدرت نظامي در اعتلا و سرعت رشد يك جامعه مورد مطالعه قرار گرفته است. در بررسي كيفي وزن مفاهيمي مثل اقتصاد، فرهنگ، آزادي، تكنولوژي ، مذهب، هنر، بهداشت ، آموزش و صنعت نسبت به وزن كل يك جامعه ي مطلوب برآورد شده است. بخش ديگر جزوه به عناصر مخربي كه جوامع را دچار ركود و يا پس روي مي كنند مي پردازد. به همراه اين بخش آمار مفصلي از ناهنجاريهاي اجتماعي يكي از ايالات آمريكا در زمينه سرقت، كلاهبرداري، تجاوز به عنف، قتل، آدم ربايي و جعل اسناد پيوست شده است.
صداي زنگ در مي آيد. جزوه را روي ميز مي گذارم و به طرف در مي روم. ساعت ده صبح است. در را باز مي كنم. عليرضاست. آمده است تا كليد ماشين ام را بدهد. توي پذيرايي مي نشينم و من جزوه پارسا را به او نشان مي دهم. مي گويم آن را بخواند و اگر چيزي در آن ديد كه به خودكشي اش مربوط مي شود به من هم بگويد.
علي به جزوه من نگاه مي كند و با لبخند مي گويد هنوز هم مشغول نبش قبر پارسا هستي؟
اين پارسا مرده اي است كه تا مرا توي گور نذاره نمي گه چرا توي گور رفته. پارسا در خانه اش كامپيوتري داره كه شايد اطلاعات با ارزشي توي اون باشه. بالاخره تركش هاي اين پروژه به تو هم خورد، كمكم مي كني؟
چند لحظه چيزي نمي گويد. بعد مي گويد كمكت مي كنم اما گاهي پرسش هايي است كه از چرا پارسا خودكشي كرد؟ دشوارترند. پاسخ هاي اين سئوال چيزهايي هستند كه از سطح ادراك ما فراترند.
لحنش مثل هميشه پر از كنايه است.
موضوع خاصي هست كه مي خواي بگي؟
انگار صدام را نشنيده باشد ادامه مي دهد.
اين چيزها رو نميشه فهميد يا درك كرد يا حتي توضيح داد . به اين چيزها ميشه نزديك شد يا اون ها رو حس كرد و حتي در اون ها حل شد اما هرگز نمي شه اون ها رو حتي به اندازه ي ذره اي درك كرد و فهميد.
تو مجبوري با كنايه حرف بزني؟
حرفي نمي زند. جعبه ي دستمال كاغذي را روي گل ميز شيشه اي سر مي دهد. جعبه ي دستمال تا لبه ي ميز جلو مي آيد. مي گويد تا اون جا كه خاطرم هست سايه تو رو به خاطر ايمانت دوست داشت نه به خاطر عقلت.
سايه گفت كه تو در خيلي چيزها ترديد كرده اي. من از ترديدهاي تو نگران نيستم چون ترديد حق انسانه اما نگران چيز ديگه اي هستم.
نگران چي؟
سكوت مي كند دوباره مي پرسم نگران چي هستي؟
انگار كه توي ذهن اش دنبال كلمات بگردد، چند لحظه مكث مي كند و بعد مي گويد
نگران اين كه ناگهان از خودت شكست بخوري. اين كه اون قدر نزديك بشي كه ديگه چيزي ديده نشه. پارسا خودكشي كرد و تو هنوز نميدوني چرا. پاسخ ش هرچه كه باشد حقيقت كوچيكيه اما حقايق بزرگتري هم هست. آيا موسي در وادي مقدس كلام خداوند را شنيد؟ كسي نميدونه . هيچ كس نميتونه با منطق علمي ثابت كنه كه موسي در آن شب سرد و تاريك صداي خداوند را از ميان درخت شنيد يا نشنيد. آيا خداوند بر كوه طور تجلي كرد؟ كسي نميدونه. هيچ ابزار علمي برا ي اثبات و يا نفي تجلي خداوند بر كوه وجود نداره. آيا خداوند وجود داره؟ كسي نمي دونه. كسي نميتونه به پاسخ هاي اين پرسش ها كه هر كدام حقيقتي بزرگ ند نزديك بشه، اما ندانستن به همان اندازه كه چيزي رو اثبات نمي كنه نفي هم نمي كنه. ما به اين چيزها مي تونيم ايمان داشته باشيم يا ايمان نداشته باشيم. همين.
كنترل از راه دور را از روي ميز عسلي برمي دارم و تلويزيون را روشن مي كنم. علي پشت به تلويزيون نشسته است.
من به چيزهايي ايمان مي آرم كه اون ها رو بفهمم. منظورم از فهميدن تجربه و عقل است.
خرس عروسكي كوچكي را كه به كليدهاي ماشين حلقه شده توي دست اش مي گيرد و مي گويد اين حرف درستيه.
تو خداوند رو تجربه مي كني؟
كليدها را روي ميز رها مي كند آدم هايي رو مي شناسم كه نه تنها وجود خداوند، بلكه ويژگي هاي او رو هم با نوعي بازي درك مي كنند و لذت مي برند. منظور من از بازي دقيقا تجربه كردن خداونده.
از حرف هاش كمي عصبي شده ام اما سعي مي كنم خونسرد باشم.
ممكنه براي اين ملحد توضيح بدي كه با چه ابزاري و در چه آزمايشگاهي ميشه خداوند رو تجربه كرد؟
تلويزيون فيلم مستندي درباره ي تاريخچه ي ساخت تلسكوپ نشان مي دهد. علي با دقت توي چشم هام نگاه مي كند و با صداي گرفته و آهسته چيزي مي گويد كه براي شنيدن اش مجبور مي شوم سرم را به طرف او خم كنم. با لحني پر از اندوه مي گويد متاسف م من واقعا از اين كه ملحدها نمي توانند خداوند رو تجربه كنند متاسف م . در تجربه ي خداوند، بر خلاف تجربه ي طبيعت كه قانون هاش بعد از آزمايش به دست مي آد، اول بايد به قانوني ايمان بياري و بعد اون رو آزمايش كني. حتي بايد بگم هر چه كه ايمانت به اون قانون نيرومند تر باشه احتمال موفقيت آزمون ها بيشتره. يعني هر اندازه كه به خداوند باور داشته باشي خداوند همان اندازه براي تو وجود داره. هر چه بيشتر به او ايمان بياوري، وجود و حضور او براي تو بيشتر مي شه.
دست هاش رو توي هم گره مي زند و چند لحظه سكوت مي كند. دو قطره اشك گوشه ي چشم هاش جمع شده اند اما نمي ريزند. چيز زيادي از حرف هاش سر در نمي آورم اما مثل هميشه حس مي كنم انسجام و منطق شيريني در كلام اش وجود دارد. منطقي كه يا بايد تمام گزاره هاش را بپذيري يا هيچ كدم شان را . يك برگ دستمال كاغذي بيرون مي آورد و رطوبت چشم هاش را مي گيرد. مي گويد گرچه هستي خداوند ربطي به ايمان ما نداره اما احساس اين هستي كاملا به ميزان ايمان ما مربوطه.
علي دوباره به جعبه ي دستمال كاغذي روي ميز خيره مي شود و اين بار با شدت بيشتري به آن تلنگر مي زند. جعبه مقوايي دستمال كاغذي مي لغزد تا از كنار خرس عروسكي جاكليدي مي گذرد و به گوشه ي فنجان برخورد مي كند و اندكي مايل مي شود و بعد به سرعت به لبه ي ميز نزديك مي شود. براي لحظه اي دست ام را جلو مي برم تا مانع افتادن جعبه از روي ميز شوم اما دستمال نمي افتد. جعبه هاي دستمال در حالت ناپايداري متوقف مي شود. تنها جزء كوچكي از آن روي ميز است و بقيه اش در هوا معلق مانده است! من، حيرت زده محو جعبه دستمال شده ام. با آميزه اي از شگفتي و هيجان و ترديد و پرسش و ترس به علي نگاه مي كنم. علي با دست هاش صورت اش را پوشانده است و تكان نمي خورد.
نوشته شده توسط عسل در شنبه سوم مرداد 1388 ساعت 7:31 موضوع | لینک ثابت
ساعت نه صبح كه دكتر مير نصر را با وقت قبلي ملاقات مي كنم. نشاني اش را در دادگستري و از روي تكه كاغذي كه وقت خودكشي در جيب پارسا بوده، يادداشت كرده ام. مطب دكتر مير نصر در طبقه ي هفتم يك برج بيست و يك طبقه است. با اين كه حدود هجده ماه قبل و فقط براي يك بار پارسا را ديده است اما بر خلاف بازپرس فيضي خيلي خوب او را به خاطر مي آورد. چيزي از خودكشي پارسا نمي داند. وقتي موضوع را به او مي گويم بيش از آن كه متاسف شود، تعجب مي كند. تلفني به منشي اش مي گويد كه پرونده ي پارسا را براي او بياورد.
مي گويم چطور نمي دونيد؟ حتي روزنامه ها خبرش رو منتشر كردند.
توي دو تا فنجان آركوروك فرانسوي قهوه مي ريزد و مي گويد من روزنامه نمي خوانم . به كساني كه اين جا مي آيند هم مي گويم روزنمه نخونند. يكي از فنجان ها را جلو من مي گذارد نه فقط روزنامه، بلكه معتقدم هر چيز ديگه اي كه بخواد اطلاعات پراكنده و دسته بندي نشده رو يك جا به مخاطب ش منتقل كنه، مضره، مضره. راديو، تلويزيون، روزنامه و ماهواره تنها كارشون اينه كه اگه نه بمب باران، اما مثل باران اطلاعات پراكنده اغلب و بي خاصيت رو بر سر شما بريزند. اين كه در بازار بورس فلان جا چه تغييري رخ داده يا تلسكوپ هابل اخيرا از دورترين نقاط فضا چي شكار كرده يا اين كه در اثر سقوط هواپيمايي در نبراسكا شصت و پنج نفر كشته شده اند يا حتي زارعي دانماركي گربه ي عجيبي رو توي اصطبل مزرعه ش پيدا كرده كه در برابر نور خورشيد سبز و در سايه به رنگ خاكستري درمي آد، چه فايده اي براي ما داره؟ واقعا دانستن اين كه زني سه قلو زاييده يا مردي دو كودك ش رو توي وان حمام خفه كرده چه اهميتي داره؟
قهوه ام را هم مي زنم و به شوخي مي گويم بالاخره باران خبر از خشك سالي جهل كه بهتره.
موافق نيستم. باران خبر دانايي انسان رو آشفته مي كنه و وقتي آگاهي كسي آشفته شد خود او هم درمانده مي شه. دانايي پريشان از جهل بدتره چون به هر حال در ندانستن آرامشي هست كه در دانستن نيست. مثلا اگه بدونيد دچار نوعي بيماري هستيد كه تا چند ماه ديگه مي ميريد، چه احساسي خواهيد داشت؟ حتي كساني احتمالا مايل اند پولي پرداخت كنند كه چيزهايي رو ندونند.
به سوال اش جوابي نمي دهم اما براي اين كه حرفي زده باشم مي گويم به هر حال در دنياي امروز فرار كردن از اين به تعبير شما باران اطلاعات كار ساده اي نيست.
كمي از قهوه اش مي نوشد و مي گويد موافق م، كار دشواريه اما به هر حال من ترجيح مي دم به جاي روزنامه خوندن يا تماشاي تلويزيون، موزيك گوش كنم يا غزلي از حافظ بخونم.
توي چشم هاش زل مي زنم و با شيطنت و لحن معنا داري مي گويم موافق ام.
منشي دكتر وارد اتاق مي شود و پرونده ي پارسا را روي ميز او مي گذارد . دكتر مير نصر با شيطنت به منشي اش كه از اتاق بيرون مي رود نگاه مي كند و مي گويد در دنياي به اين بزرگي خيلي چيزها هست كه از روزنامه و تلويزيون بهترند. موافق ايد؟
با لبخند مي گويم در حال حاضر آن چه كه از همه ي چيزها براي من مهم تره محتويات پوشه ايه كه جلو شماست.
پوشه را ورق مي زند و خيلي جدي مي گويد ما روان كاوها مثل سنگ صبور، كشيش كليسا و يا كارمندان بانك هستيم. راز ديگران رو هرگز نبايد فاش كنيم.
مطمئنا با هر تلاشي كه حتي ذره اي باعث كاهش چنين رفتارهاي ناهنجاري در اجتماع بشه كه نبايد مخالف باشيد. نامه ي دانشگاه را جلوش روي ميز مي گذارم و بار ديگر قصدم را از اين تحقيقات به او بادآوري مي كنم. مي گويم دكتر پارسا ديگه وجود نداره. خواندن اين پرونده چه ضرري مي تونه براي او داشته باشه؟
كمي فكر مي كند و بعد مي گويد پرونده را فقط با مجوز كتبي از خانواده اش مي تواند در اختيارم بگذارد.
از مطب دكتر مير نصر يكراست به دفتر كارم در سازمان پژوهش ها مي روم. يادداشتي از رئيس سازمان روي ميزم است. گزارشي از پيشرفت كار مي خواهد. چه پيشرفتي داشته ام؟ به پشتي صندلي تكيه مي دهم و چشم هام را مي بندم. به اطلاعاتي كه از دانشجويان پارسا، مادرش، پرونده قضايي و كيوان بايرام به دست آورده ام فكر مي كنم. چيزي دستگيرم نمي شود. به طرف پنجره مي روم و به پايين نگاه مي كنم. دو اتومبيل به هم كوبيده اند و خيابان را بسته اند. ماشين هاي زيادي پشت سر آن ها توي ترافيك گير كرده اند. ماشين هايي كه دورترند و از تصادف بي خبرند كلافه شده اند و دائم بوق مي زنند. كمي پايين تر، پليس برگ جريمه اي را زير برف پاك كن اتومبيلي مي گذارد كه جاي ممنوعي پارك كرده است. تلفن زنگ مي زند و من با عجله از كنار پنجره به طرف ميز كارم مي روم و گوشي را برمي دارم. صداي گرفته اي از آن طرف سيم مي آيد. اول خيال مي كنم سايه است اما صداي سايه نيست
همه چيز ناگهان به هم ريخت . وقتي بازي شروع شد من به سرعت فرار كردم و او دنبال من دويد. من گفتم من توي بازي نيستم. اما او همه ش مي گفت آهسته تر آهسته تر. دور استخري مي چرخيديم. بعد تندتر دويديم و او هم مجبور شد سريع تر بدود. به خدا تقصير من نبود. من رفتم روي لبه ي استخر. او گفت اون جا نرو! من اهميت ندادم. بعد او هم آمد روي لبه. آن قدر چرخيدم تا گيج شد. اما من گيج نشدم. به خدا تقصير من نبود. من به پشت سرم نگاه نمي كردم. خيلي ترسيده بودم. بعد شنيدم كه تالاپي افتاد توي آب. آب به سر و روي من پاشيد.
چند لحظه ساكت مي شود. قبل از اين كه بگويم شماره را عوضي گرفته است و گوشي را بگذارم، از روي كنجكاوي مي پرسم بعد چي شد؟
نوشته شده توسط عسل در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 10:24 موضوع | لینک ثابت

سه روز است كه سايه حتي تلفن هم نزده است. آدرس منزل پارسا را از دانشگاه گرفته ام. به مهرداد زنگ مي زنم كه اگر دل اش مي خواهد با هم به خانه ي پارسا برويم. قبل از ظهر روز جمعه است كه من و مهرداد با تاكسي به طرف خانه ي پارسا مي رويم. راديو ماشين مسابقه بيست سئوالي پخش مي كند. مورد مسابقه اره است.
به مهرداد مي گويم بالاخره نگفتي چي شد به ايران اومدي؟
عينك اش را توي جيب بزرگ پيراهن اش مي گذارد و مي گويد اومده م مادرم رو با خودم ببرم فلوريدا. دكترها مي گن اميدي به زنده موندن جولي نيست.
از پنچره به بيرون نگاه مي كند. توي ترافيك گير كرده ايم و از اگزوز اتوبوسي كه جلو ما ايستاده است دود غليظي بيرون مي آيد.
مهرداد شيشه ي پنجره را بالا مي آورد و مي گويد دلم مي خواد بعد از جوليا مادرم كنارمون باشه ، دخترم جووانا خيلي دوست داره مادرم رو ببينه.
شركت كننده ي مسابقه ي راديويي مي پرسد توي همه ي خونه ها پيدا مي شه؟
جلو سينما شهر قصه پياده مي شويم و به طرف شمال خيابان مي رويم. تا به خانه ي پارسا برسيم، موضوع منصور را براي مهرداد تعريف مي كنم. دل اش مي خواد تا ايران است عليرضا را ببيند. ظهر شده است و صداي گرفته ي اذان از دور به گوش مي رسد.
خانم فخريه، مادر پارسا، بانوي آداب دان و با وقاري است. وقتي خودم را معرفي مي كنم با خوش رويي ما را به اتاق پذيرايي مي برد. پرده هاي توري سفيد به دو طرف پنجره قلاب شده اند. مهرداد سيگاري آتش مي زند و مي گويد دل اش براي دخترش جووانا تنگ شده است و مي خواهد بعدازظهر به او تلفن بزند.
خانم فخريه با سيني كوچكي كه دو فنجان شير قهوه توي آن است مي آيد و روبه روي ما مي نشيند. تور سياهي روي سرش انداخته است. مي گويم دكتر پارسا از مفاخر و ذخاير علمي ما بودند و فقدان او براي جامعه ي دانشگاهي ما واقعا غير قابل جبرانه.
چيزي نمي گويد به قاب عكس پارسا كه به ديوار مقابل ام آويخته شده است نگاه مي كنم. از عكسي كه در پرونده اش ديدم كمي جوانتر است.
اميدوارم گزارش علمي من نهايتا در كاهش چنين حوادثي مؤثر باشه. مهرداد سيگارش را توي زير سيگاري مي تكاند و به كمك ام مي آيد.
خانم فخريه ، به عقيده ي شما دكتر چه انگيزه اي براي اين كار داشته؟
مادر پارسا دست هاش را توي هوا تكان مي دهد و مي گويد نمي دونم ....من وافعا چيزي نمي دونم. بعد از فوت پدرش، سرهنگ پارسا، محسن به خاطر من از آمريكا به ايران اومد. محسن تنها فرزند ما بود، به همين خاطر من و پدرش هميشه سعي مي كرديم در زندگي راحت باشه. البته پدرش اجازه نمي داد كه محسن با هر كسي دوست باشه يا هر جايي رفت و آمد كنه. تمام كوشش ما اين بود كه فرزند سالم و با فرهنگي به جامعه تحويل بديم اما ديديد كه جامعه ما چطور با او رفتار كرد.
چشم هاش پر از اشك مي شوند. با گوشه ي تور سياه اش چشمان اش را پاك مي كند.
مي گويم منظورتون از جامعه كيه؟ شما واقعا شخص خاصي رو در اين ماجرا مقصر مي دونيد؟
بعد از سرهنگ من خيلي تنها شدم. محسن نبايد با من اين كار رو مي كرد. محسن هم من و هم خودش رو تباه كرد. توي پرونده ش نوشته ند كه محسن من به خاطر نااميدي و يا فشار بيش از حد كار خودش رو از بين برده. اما همه ي اين چيزها دروغه. محسن هيچ وقت نااميد نبود، هيچ وقت از كار شكايتي نداشت. او آدم معقول و منطقي اي بود. بستگان ما همه مي دونستند كه رفتارهاي محسن كاملا سنجيده و حساب شده است. او به همه كس و همه چيز به شكل علمي نگاه مي كرد . شيره قهوه تون سرد مي شه، لطفا ميل كنيد.
فنجان هاي شيره قهوه را از توي سيني برمي داريم. قبل از وقوع حادثه تغييري در رفتارش نديديد؟ مثلا عصبي، زود رنج و يا بهانه گير نشده بود؟
خانم فخريه بلند مي شود و قاب عكس كوچكي را از روي دراور گوشه ي اتاق مي آورد و نشان ام مي دهد. عكسي از پارسا است كه با دو دست خط كش لاكي بلندي را تا حد شكسته شدن خم كرده و به دوربين لبخند مي زند.
اين عكس رو سه هفته قبل از مرگ ش از او گرفته ام. محسن هميشه همين طور كه توي عكس مي بينيد مي خنديد. هميشه شاداب بود. با اين كه شب ها تا دير وقت مطالعه مي كرد يا چيز مي نوشت اما هميشه از ساعت شش صبح بيدار بود . با نظم و برنامه ريزي دقيق زندگي مي كرد. مثل ساعت منظم بود وقتي بيدار مي شد اول كمي ورزش مي كرد بعد دوش مي گرفت و تا صبحانه رو آماده كنم روزنامه مي خوند. گاهي هم به جاي خوندن روزنامه به اخبار گوش مي داد. از وقتي كه به ايران اومده بود اين برنامه رو اجرا مي كرد. فقط دو ماه قبل از مرگ اش بود كه كمي منزوي شده بود. صبح ها دير از خواب بيدار مي شد و مرتب ورزش نمي كرد. بيش تر از اوقاتي كه خونه بود، توي اتاق كارش بود. اما چيز مهمي نبود. حتي يك بار پيش دكتر روانشناس هم رفت اما دكتر گفته بود كه جاي نگراني نيست.
مهرداد سيگارش را توي زير سيگاري خاموش مي كند و مي گويد خانم فخريه از اين كه اين سئوال رو مي كنم عذر مي خوام اما ايشان اين اواخر عاشق كسي نشده بود؟
منظورتون انه كه به كسي علاقه مند شده بود؟ نه، گمان نمي كنم. اگه محسن به كسي علاقه داشت حتما به من مي گفت.
از كجا اين قدر اطمينان داريد كه در چنين موردي شما رو مطلع مي كرد؟
چون از نظر من هيچ مانعي براي ازدواج او وجود نداشت. هيچ دليلي نداشت كه چنين چيزي رو از من پنهان كنه. اما من مطمئن هستم كه چنين ماجرايي اصلا وجود نداشته به علاوه، محسن فقط عاشق كارش بود. عاشق تدريس و مطالعه بود. محسن من به معناي واقعي كلمه عاشق علم بود.
مي گويم ممكنه اتاق كارش رو ببينم؟
البته. من پس از مرگ ش هيچ وقت تو اتاق ش نرفتم. حالا هم نمي خوام برم.
مادر پارسا من و مهرداد را به اتاق پارسا راهنمايي مي كند و خودش به اشپزخانه مي رود. اتاق پارسا ضلع شرقي ساختمان است. اتاق نسبتا كوچكي است كه ميز كار و كامپيوترش تقريبا نصف فضاي اتاق را پر كرده است. گوشه ي ديگر اتاق چند قفسه پر از كتاب قرار دارد. همه ي كتاب ها علمي و اغلب به زبان انگليسي اند. دو قاب عكس هم به ديوار آويخته شده است. يكي عكس سياه و سفيدي است از پدر پارسا در اونيفورم نظامي و ديگري طرحي است با مداد كنته از ماكس پلانك. با عجله كتاب ها و جزوات روي ميز پارسا را ورق مي زنم. جزوه ي دست نويس پر حجمي را از روي ميز برمي دارم. روي جزوه با خط درشتي نوشته شده است تحليلي رياضي مفاهيم انساني. دفترچه ي كوچكي هم كنار تقويم روميزي گذاشته شده كه پارسا يادداشت هاي روزانه اش را توي آن مي نوشته. هم جزوه و هم دفترچه را بر مي دارم تا آن ها را بخوانم. مهرداد به من اشاره مي كند كه توي حافظه ي كامپيوت هم بايد چيزهاي با ارزشي باشد. كامپيوتر را مي گذارم براي بعد. از اتاق بيرون مي آييم. توي هال از خانم فخريه خواهش مي كنم كه يادداشت ها و جزوه را براي مدت كوتاهي و فقط براي مطالعه، در اختيارم قرار دهد.
مي گويد چيز زيادي از اون ها دستگيرتون نميشه اما اگه فكر مي كنيد كمك تون مي كنند خوندن اون ها از نظر من اشكالي نداره.
ساعت دو بعد از ظهر است كه به آپارتمان ام مي رسيم. مهرداد ساندويچ ها را روي ميز مي گذارد و من دو تا نوشابه از توي يخچال بيرون مي آورم. ناهار كه مي خوريم مهرداد مي گويد پاسپورت مادرش را گرفته است و حالا بايد براي او ويزا تهيه كند. مي گويد از نظر سفارت سوئيس كه حافظ منافع آمريكا در ايران است خروج مادرش از كشور كه پيرزن بيماري است بدون اشكال است. بعد از ناهار مهرداد سيگاري آتش مي زند و من مي پرسم نمي خواي به جووانا تلفن كني؟ خيلي دل م ميخواهد صداش رو بشنوم. مي گويد فارسي ش خيلي خوب نيست اما شيرين حرف مي زنه.
مهرداد سراغ تلفن مي رود و من روي كاناپه دراز مي كشم. مهرداد شماره مي گيرد و من به سايه فكر مي كنم. به مادرم فكر مي كنم. به پارسا. به مونس . به علي دوباره به سايه. به منصور. به مهرداد. به پايان نامه ام. به جوليا به خداوند........
نوشته شده توسط عسل در جمعه دوازدهم تیر 1388 ساعت 10:14 موضوع | لینک ثابت
ساعت ده صبح است كه از خواب بيدار مي شوم. ماجراي ديشب مثل كابوسي توي ذهنم جابجا مي شوند. صبح زود كه علي مرا به آپارتمان ام رساند، ماشين ام را به او دادم تا يان چند روز كه درگير كارهاي دفن و كفن منصور است بدون ماشين نماند. توي آشپزخانه كه مي روم صداي زنگ در بلند مي شود. در را باز مي كنم. سايه است. چادر مشكي كرپ نازي به سر كرده است. روي صندلي كه مي نشيند چادرش روي شانه اش مي افتد. زيباتر از روزهاي قبل به نظر مي رسد. هنوز صبحانه نخورده. به طرف روشويي كه مي روم مي پرسم از پايان نامه ات چه خبر؟ چيزهايي مي گويد كه صداي شير آب نمي گذارد حرف هاش را درست بشنوم. شير آب را مي بندم و همان طور كه مسواك مي زنم مي آيم توي هال تا صداش را بهتر بشنوم. كتاب چاپ سنگي كوچكي را از كيف اش بيرون مي آورد و شروع مي كند به خواندن يكي از مكالمات خداوند و موسي
اي پسر عمران! هر گاه بنده اي مرا بخواند، آن چنان به سخن او گوش مي سپرم كه گويي بنده اي جز او ندارم اما شگفتا كه بنده ام همه را چنان مي خواند كه گويي همه خداي اويند جز من.
لبخند مي زنم و به طرف روشويي برمي گردم. صورت ام را با صابون مي شويم و بعد حوله را با خودم توي هال مي آورم و روبه روي سايه، پشت به پنجره مي نشينم. نور از پنجره به سايه تابيده و صورت اش را روشن كرده است. صورت ام را با حوله خشك مي كنم و به سايه كه لا به لاي كاغذهاش دنبال چيزي مي گردد خيره مي شوم. از روي تكه كاعذي شروع مي كند به خواندن.
بينديش كه گويي شبي سرد و زمستاني با همسر آبستن ات در بيابان تاريكي راه گم كرده باشي. شب بي مهتابي است و بيابان آن چنان تاريك كه اگر اندكي از هم دور شويد جز با صدا كردن هم، يكديگر را نمي يابيد. در چنين ظلمات محضي سوسوي شعله اي را مي بيني و همسرت را همان جا در تاريكي و سرما رها مي كني و به اميد يافتن راه به سمت نور مي روي. به شعله كه مي رسي از ترس نزديك است قالب تهي كني شعله اي نيست، آتشي است بدون دود كه از لابه لاي شاخه هاي درخت تا دل آسمان پيوسته است. وحشت زده برمي گردي و به عمق تاريكي بيابان مي گريزي. كمي بعد نفس زنان مي ايستي و دوباره به سمت درخت مي روي. اين بار صداي غريبي مي شنوي كه انگار از لاي ستاره ها تا وسط درخت آمده است.
اني انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوي و انا اخترتك فاستمع لما يوحي.
همانا پروردگار تو هستم. كفش هات را از پا بيرون آر كه تو در وادي مقدس طوي هستي و من تو را برگزيده ام، پس به آن چه وحي مي شود گوش بسپار.
چهره ي سايه برافروخته شده و من كم كم نگران اش مي شوم. ادامه مي دهد
همان صدا به تو خطاب مي كند كه دست در گريبان فرو كن و سپس بيرون بياور تا فروغي چون خورشيد از دستان ات بتابد. ديگر نه راه كه خودت هم روشن شده اي. نزد همسرت بر مي گردي و او با ترس از تو مي پرسد راه را يافتي؟ و تو از اعماق جان ات مي گويي يافتم، يافتم، يافتم.
من محو پلاك روي سينه ي سايه شده ام. توي چشم هاش نگاه مي كنم و مي گويم و خوشبختي.
مي خندد و مي گويد تو هم خوش بختي.
دست ام را جلو مي برم و پلاك طلاي روي سينه اش را لاي انگشتانم مي فشرم. هديه اي است كه عليرضا شب عقدمان به ما داده است. روي پلاك كلمه علي به طرز زيبايي حكاكي شده است.
مي گويم تو خوشبختي. علي خوش بخت است. منصور خوشبخت بود. موسي هم خوشبخت بود.
سايه دوباره مي خندد و مي گويد درباره موسي كاملا حق با توست. كسي كه خداوند در بيست سوره ي قران درباره اش حرف زده باشه و صد و سي و شش بار اسمش رو تلفظ كرده باشه حتما آدم خوشبختيه. كسي كه به قول خودت تنها انساني است كه صداي خداوند رو شنيده حتما خوشبخته. دست هاش را توي دست هام مي گيرم و پيشاني ام را روي آنها مي گذارم.
احساس احمقانه اي دارم. دلم مي خواهد شبي هم من و سايه در بيابان سرد و تاريكي گم و گور شويم.
شعله اجاق را زير كتري روشن كرده ام. فنجان ها را توي سيني مي چينم. سايه فلاسك را از توي كابينت بيرون مي آورد و مي گويد هفتاد نفر از قومش رو با خودش به كوه طور مي بره تا شاهد مكالمه ي او و خداوند باشن. شيشه نسكافه و شكر را توي سيني مي گذارم. اما برگزيدگان نادان قوم ش ميگن تا خداوند رو آشكار نبينيم ايمان نمي آوريم. اجاق را خاموش مي كنم و چند پيمانه چاي تو فلاسك مي ريزم. خداوند به موسي فرمود بر كوهي تجلي مي كنم ، اگر كوه بر جاي خود ماند آنگاه مي توانيد مرا ببينيد .يك قالب كره و چند تكه نان از توي فريزر بيرون مي آورم و با خودم فكر مي كنم اين پروژه براي سايه زيادي سنگين است. سيني را به دست سايه مي دهم و آب جوش را توي فلاسك خالي مي كنم. چند شيريني و دو تا شيشه شير پاستوريزه هم از توي يخچال بيرون مي آورم. روي صندلي كه مي نشينم مي پرسم به نظر تو خداوند واقعا بر كوه نجلي كرده؟ منظورم اينه كه تو مطمئن هستي خداوند بر كوه تجيل كرده؟ سايه بي حالت نگاه ام مي كند.
مواظب حرف زدن ام نيستم تو واقعا به اين افسانه هايي كه مي گي باور داري؟
خيال مي كند حرف هام جدي نيست. با لبخند مي گويد يونس اين ها افسانه نيست.
با صداي بلند تر مي گويم هست!
كاغذهاش رو توي كيف اش مي گذارد. كمي ترسيده است حتي اگه افسانه باشد خيلي شون رو از خودت ياد گرفتم.
فنجان ها را پر از چاي مي كنم و مي گويم از من كي؟ من امروز با من ديروز من سالها فاصله داره. آن چه كه الان مي فهمم اينه كه همه ي اين چيزها افسانه ست.
مي گويد ديشب تا ديروقت بيدار بوده اي و معلومه كه اصلا سرحال نيستي.
عصباني مي شوم و با فرياد مي گويم منظورت اينه كه عقلم رو از دست داده ام؟ هميشه همين طوره. هر كس بخواد يك قدم از خرافات و منقولات فاصله بگيره يا انگي ديوونه مي خوره، يا مارك ملحد، يا مهر روشنفكر، اتفاقا هيچ وقت تا اين حد سر حال نبوده ام.
توي اين دو سال كه عقد كرده ايم هيچ وقت سرش فرياد نكشيده ام. سايه انگشتان دست هاش را به هم گره مي زند.
منظورت از خرافات و منقولات چيه؟ يونس! حواست هست چي داري مي گي؟
البته كه حواسم هست . قبول دارم كه زماني به اين چيزها اعتقاد داشتم اما محالا نمي تونم به چيزهايي كه تو و علي و چه مي دانم، خيلي هاي ديگه ايمان داريد، ذره اي باور داشته باشم. نمي تونم. خودم هم از اين وضعيتي كه دچارش شده ام راضي نيستم اما احساس مي كنم بايد يك روزي اين چيزها رو مي فهميدي.
صورت اش مثل گچ سفثيد شده است. بعد چيزهايي درباره ي خداوند مي پرسد كه هر چه سعي مي كنم ترديدهام را كتمان كنم نمي توانم. مي توانم درك كنم كه حرفهام چقدر برايش تلخ و ناگوار است. فنجان هاي چاي يخ زده اند. از روي صندلي بلند مي شود.
مي گويم كجا مي ري!؟
چشم هاش پر از اشك شده اند. حتي نگاه ام نمي كند. در آپارتمان را كه مي بندد فرياد مي زنم سايه!
مي روم دنبالش. توي راهرو دوباره صداش مي كنم. صورت اش را برنمي گرداند و سوار آسانسور مي شود. به آشپزخانه برمي گردم و روي صندلي مي نيشينم. دست ها را ستون گونه هام مي كنم و زل مي زنم به صندلي خالي سايه كه از ميز صبحانه فاصله گرفته و به شكل مورب رها شده است. زل مي زنم به فنجان هاي چاي، به قاشق هاي كوچك توي سيني و به شيشه هاي شير كه حالا مثل آدم هايي كه سرشان را بريده اند كنار هم ايستاده اند و جيك شان در نمي آيد.
12
سه روز است كه سايه حتي تلفن هم نزده است. آدرس منزل پارسا را از دانشگاه گرفته ام. به مهرداد زنگ مي زنم كه اگر دل اش مي خواهد با هم به خانه ي پارسا برويم. قبل از ظهر روز جمعه است كه من و مهرداد با تاكسي به طرف خانه ي پارسا مي رويم. راديو ماشين مسابقه بيست سئوالي پخش مي كند. مورد مسابقه اره است.
به مهرداد مي گويم بالاخره نگفتي چي شد به ايران اومدي؟
عينك اش را توي جيب بزرگ پيراهن اش مي گذارد و مي گويد اومده م مادرم رو با خودم ببرم فلوريدا. دكترها مي گن اميدي به زنده موندن جولي نيست.
از پنچره به بيرون نگاه مي كند. توي ترافيك گير كرده ايم و از اگزوز اتوبوسي كه جلو ما ايستاده است دود غليظي بيرون مي آيد.
مهرداد شيشه ي پنجره را بالا مي آورد و مي گويد دلم مي خواد بعد از جوليا مادرم كنارمون باشه ، دخترم جووانا خيلي دوست داره مادرم رو ببينه.
شركت كننده ي مسابقه ي راديويي مي پرسد توي همه ي خونه ها پيدا مي شه؟
جلو سينما شهر قصه پياده مي شويم و به طرف شمال خيابان مي رويم. تا به خانه ي پارسا برسيم، موضوع منصور را براي مهرداد تعريف مي كنم. دل اش مي خواد تا ايران است عليرضا را ببيند. ظهر شده است و صداي گرفته ي اذان از دور به گوش مي رسد.
خانم فخريه، مادر پارسا، بانوي آداب دان و با وقاري است. وقتي خودم را معرفي مي كنم با خوش رويي ما را به اتاق پذيرايي مي برد. پرده هاي توري سفيد به دو طرف پنجره قلاب شده اند. مهرداد سيگاري آتش مي زند و مي گويد دل اش براي دخترش جووانا تنگ شده است و مي خواهد بعدازظهر به او تلفن بزند.
خانم فخريه با سيني كوچكي كه دو فنجان شير قهوه توي آن است مي آيد و روبه روي ما مي نشيند. تور سياهي روي سرش انداخته است. مي گويم دكتر پارسا از مفاخر و ذخاير علمي ما بودند و فقدان او براي جامعه ي دانشگاهي ما واقعا غير قابل جبرانه.
چيزي نمي گويد به قاب عكس پارسا كه به ديوار مقابل ام آويخته شده است نگاه مي كنم. از عكسي كه در پرونده اش ديدم كمي جوانتر است.
اميدوارم گزارش علمي من نهايتا در كاهش چنين حوادثي مؤثر باشه. مهرداد سيگارش را توي زير سيگاري مي تكاند و به كمك ام مي آيد.
خانم فخريه ، به عقيده ي شما دكتر چه انگيزه اي براي اين كار داشته؟
مادر پارسا دست هاش را توي هوا تكان مي دهد و مي گويد نمي دونم ....من وافعا چيزي نمي دونم. بعد از فوت پدرش، سرهنگ پارسا، محسن به خاطر من از آمريكا به ايران اومد. محسن تنها فرزند ما بود، به همين خاطر من و پدرش هميشه سعي مي كرديم در زندگي راحت باشه. البته پدرش اجازه نمي داد كه محسن با هر كسي دوست باشه يا هر جايي رفت و آمد كنه. تمام كوشش ما اين بود كه فرزند سالم و با فرهنگي به جامعه تحويل بديم اما ديديد كه جامعه ما چطور با او رفتار كرد.
چشم هاش پر از اشك مي شوند. با گوشه ي تور سياه اش چشمان اش را پاك مي كند.
مي گويم منظورتون از جامعه كيه؟ شما واقعا شخص خاصي رو در اين ماجرا مقصر مي دونيد؟
بعد از سرهنگ من خيلي تنها شدم. محسن نبايد با من اين كار رو مي كرد. محسن هم من و هم خودش رو تباه كرد. توي پرونده ش نوشته ند كه محسن من به خاطر نااميدي و يا فشار بيش از حد كار خودش رو از بين برده. اما همه ي اين چيزها دروغه. محسن هيچ وقت نااميد نبود، هيچ وقت از كار شكايتي نداشت. او آدم معقول و منطقي اي بود. بستگان ما همه مي دونستند كه رفتارهاي محسن كاملا سنجيده و حساب شده است. او به همه كس و همه چيز به شكل علمي نگاه مي كرد . شيره قهوه تون سرد مي شه، لطفا ميل كنيد.
فنجان هاي شيره قهوه را از توي سيني برمي داريم. قبل از وقوع حادثه تغييري در رفتارش نديديد؟ مثلا عصبي، زود رنج و يا بهانه گير نشده بود؟
خانم فخريه بلند مي شود و قاب عكس كوچكي را از روي دراور گوشه ي اتاق مي آورد و نشان ام مي دهد. عكسي از پارسا است كه با دو دست خط كش لاكي بلندي را تا حد شكسته شدن خم كرده و به دوربين لبخند مي زند.
اين عكس رو سه هفته قبل از مرگ ش از او گرفته ام. محسن هميشه همين طور كه توي عكس مي بينيد مي خنديد. هميشه شاداب بود. با اين كه شب ها تا دير وقت مطالعه مي كرد يا چيز مي نوشت اما هميشه از ساعت شش صبح بيدار بود . با نظم و برنامه ريزي دقيق زندگي مي كرد. مثل ساعت منظم بود وقتي بيدار مي شد اول كمي ورزش مي كرد بعد دوش مي گرفت و تا صبحانه رو آماده كنم روزنامه مي خوند. گاهي هم به جاي خوندن روزنامه به اخبار گوش مي داد. از وقتي كه به ايران اومده بود اين برنامه رو اجرا مي كرد. فقط دو ماه قبل از مرگ اش بود كه كمي منزوي شده بود. صبح ها دير از خواب بيدار مي شد و مرتب ورزش نمي كرد. بيش تر از اوقاتي كه خونه بود، توي اتاق كارش بود. اما چيز مهمي نبود. حتي يك بار پيش دكتر روانشناس هم رفت اما دكتر گفته بود كه جاي نگراني نيست.
مهرداد سيگارش را توي زير سيگاري خاموش مي كند و مي گويد خانم فخريه از اين كه اين سئوال رو مي كنم عذر مي خوام اما ايشان اين اواخر عاشق كسي نشده بود؟
منظورتون انه كه به كسي علاقه مند شده بود؟ نه، گمان نمي كنم. اگه محسن به كسي علاقه داشت حتما به من مي گفت.
از كجا اين قدر اطمينان داريد كه در چنين موردي شما رو مطلع مي كرد؟
چون از نظر من هيچ مانعي براي ازدواج او وجود نداشت. هيچ دليلي نداشت كه چنين چيزي رو از من پنهان كنه. اما من مطمئن هستم كه چنين ماجرايي اصلا وجود نداشته به علاوه، محسن فقط عاشق كارش بود. عاشق تدريس و مطالعه بود. محسن من به معناي واقعي كلمه عاشق علم بود.
مي گويم ممكنه اتاق كارش رو ببينم؟
البته. من پس از مرگ ش هيچ وقت تو اتاق ش نرفتم. حالا هم نمي خوام برم.
مادر پارسا من و مهرداد را به اتاق پارسا راهنمايي مي كند و خودش به اشپزخانه مي رود. اتاق پارسا ضلع شرقي ساختمان است. اتاق نسبتا كوچكي است كه ميز كار و كامپيوترش تقريبا نصف فضاي اتاق را پر كرده است. گوشه ي ديگر اتاق چند قفسه پر از كتاب قرار دارد. همه ي كتاب ها علمي و اغلب به زبان انگليسي اند. دو قاب عكس هم به ديوار آويخته شده است. يكي عكس سياه و سفيدي است از پدر پارسا در اونيفورم نظامي و ديگري طرحي است با مداد كنته از ماكس پلانك. با عجله كتاب ها و جزوات روي ميز پارسا را ورق مي زنم. جزوه ي دست نويس پر حجمي را از روي ميز برمي دارم. روي جزوه با خط درشتي نوشته شده است تحليلي رياضي مفاهيم انساني. دفترچه ي كوچكي هم كنار تقويم روميزي گذاشته شده كه پارسا يادداشت هاي روزانه اش را توي آن مي نوشته. هم جزوه و هم دفترچه را بر مي دارم تا آن ها را بخوانم. مهرداد به من اشاره مي كند كه توي حافظه ي كامپيوت هم بايد چيزهاي با ارزشي باشد. كامپيوتر را مي گذارم براي بعد. از اتاق بيرون مي آييم. توي هال از خانم فخريه خواهش مي كنم كه يادداشت ها و جزوه را براي مدت كوتاهي و فقط براي مطالعه، در اختيارم قرار دهد.
نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت 0:29 موضوع | لینک ثابت
گرچه شاید هیچکس نظری به این داستان نیاندازد و آن را نخواند، اما ایا فقط یک نفر و یک دوست قدیمی برای ادامه دادن این داستان تا آخرین قسمت کافی نیست؟ اگر آن دوست قدیمی خودم باشم چه؟؟؟!!!![]()
قتي پزشك جوان اورژانس مي گويد كه منصور ده دقيقه قبل تمام كرده، عليرضا خم مي شود و صورت اش را توي دست هاي بي رمق منصور پنهان مي كند. شانه هاش تكان مي خورند و بعد بغضي را كه انگار مدت هاست توي گلو نگه داشته، رها مي كند. پزشك جوان توي ورقه ي گواهي فوت، علت مرگ را ايست قلبي مي نويسد. علي مداركي را امضا مي كند، به كمك پرستاري منصور را روي برانكارد مي گذارد و به طرف سردخانه مي برد.
ساعت دو بامداد است. از پنجره ي درمانگاه اورژانس به بيرون نگاه مي كنم. زني سراسيمه به طرف باجه تلفن عمومي مي دود. با خودم فكر مي كنم حالا منصور كجاست؟ اسم منصور را چندين بار از عليرضا شنيده بودم اما اين اولين بار و البته آخرين باري بود كه او را مي ديدم. اورژانس خلوت است و به جز من كسي توي درمانگاه نيست . توي راهروهاي بيمارستان بي هدف قدم مي زنم. از بخش جراحي مي گذرم و بعد از پله ها بالا مي روم. در شيشه اي بزرگي را كه روي آن نوشته شده اعصاب و روان باز مي كنم و مي روم داخل. روي نيمكت فلزي توي راهرو ، دو نفر لباس بيمارستاني نشسته اند و حرف مي زنند. يكي از آن ها پيرمردي است كه كلاه كش باف سورمه اي رنگي روي سر گذاشته و آن را تا روي گوش هاش پايين كشيده است. پيرمرد خطاب به كسي كه كنارش نشسته است حرف مي زند اما انگار صداي يك ديگر را نمي شنود پيرمرد دائم سرش را بالا و پايين تكان مي دهد و مي گويد......
گمونم توي جاده بوديم كه گفتمش پس من چي؟ گفتمش تو حتي قورمه سبزي رو بيشتر از من دوست داري. مي دوني چه كاركرد؟ دويد توي آشپزخانه و كاردي از توي گنجه بيرون آورد و گفت خفه شو! خفه شو! خفه شو! گفت اگه خفه نشي خودم با اين كارد خفه ت مي كنم.
ديگري ميانه سالي است كه عينك ذره بيني ته استكاني روي چشم هاش گذاشته و اداي كسي را در مي آورد كه با تلفن حرف مي زند. انگشت شست دست راست اش را توي گوش اش فرو كرده و انگشت كو چك اش را جلو دهانش گرفته است
........ بله قربان . حتما قربان! هر چه شما بفرماييد. من؟ من سگ كي باشم قربان؟ من به فداي شما قربان. شما به سلامت باشيد. ساعت غلط كرده كه سه و نيم باشه قربان. هر چه شما بفرماييد، ساعت همونه. شيشه ها رو هم گفته ايم كه ديگه اون طرف خودشون رو نشون ندند. اگه نشون دادن قربان؟ گردنشون رو با سنگ مي شكنيم قربان. خروس ها را هم خسب الامر حضرت عالي تهديد و بعضا تطميع كرده ايم كه صبح ها بانگ نزنند. گفته ايم فقط پيش از ظهر مجازند آن قدر قوقولي قوقو بكنند تا جونشون به لب شون بياد. سگ ها هم مطابق امر شما قرار است روزها پارس كنند و شبها مثل بچه ي آدم كپه مرگشون رو بذارن و بخوابند. توي ويترين قربان؟ همه چيز گذاشته ايم از شير شتر تا جان آدميزاد.
گفت بخاري رو خاموش كن و قرص ت رو بخور. گفتم هوا سرده، بخاري رو خاموش نمي كنم اما تو فقط يك كلمه، فقط يك كلمه به من بگو كه دوستم داري اون وقت اگه بخواهي صد تا قرص هم مي خورم. اون قدر قرص خواب آور مي خورم كه تا صد سال ديگه، تا هزار سال ديگه هم بيدار نشم. مي دوني چي گفت؟ گفت برو گم شو. گفت مي خوام سر به تنت نباشه.
به مبارك گفته ام شيشه هاي ويترين رو با دستمال، خوب برق بندازه نمك پرورده ايم قربان. دست بوسيم قربان. صبح ها اگه گنجشك ها جيك بكشند و مزاحم خواب حضرت عالي بشن جيك دونشون رو در مي آوريم قربان. از آن موضوع هم اصلا نگران نباشيد قربان. به همه ي درخت هاي همسايه دستور داده ايم از اين به بعد سايه شون رو وي حياط ما بندازند. به تيرهاي برق گفته ايم احترام كنند. از روز شنبه قراره همه ي گربه ها روزي سه بار جلو ايوان بيايند و زانو بزنند قربان.
گفتم ش دست هاي من خاليه، نيگا كن! بي وفا نگاه هم نكرد. رفت لب حوض نشست و يكي از ماهي هاي قرمز توي حوض رو انداخت جلو گربه.
پيرمرد اين را كه مي گويد با صداي بلند شروع مي كند به گريه كردن. پرستاري كه صداي گريه پيرمرد را شنيده است از ته سالن با ليوان آب به طرف آن ها مي آيد. مرد عينكي پرستار را كه مي بيند ساكت مي شود. پرستار به هر كدام يك قرص مي دهد و آن ها را به طرف اتاق هاشان مي برد. مرد عينكي هنوز دست اش را به حالت گوشي تلفن نگه داشته و همان طور كه دور مي شود فرياد مي زند تقصير اين جيرجيرك هاي لعنتيه كه ساكت نمي شن. از سر شب تا كله ي سحر دائم جير جير مي كنند قربان. بايد سم پاشي بشن. بايد هزار بار كشته بشن و بعد هم سوزانده بشن قربان........
قرص اثرش را گذاشته و مرد بين خواب و بيداري است. نمي تواند كلمات را درست ادا كند. با لحن خواب آلودي مي گويد آآ اگه ك ك كلك شون ك ك كنده نشه ا ا از ص ص صداي اون ها ش ش شب ها هي هيچ كس خواب را اا حت نداره ق ق قربان!
ساعت چهار صبح است و من هنوز به آن دو نفر كه در بخش اعصاب ديده ام فكر مي كنم . به طرف ماشين مي رويم . چشم ها از بي خوابي مي سوزند. به عليرضا مي گويم او رانندگي كند. توي ماشين كه مي نشينم، پشتي صندلي را مي خوابانم. عليرضا از جبهه تنگ چزابه و از سنگري كه به شكل كانال زيگزاگي شكل بوده حرف مي زند. كانالي كه مثل يك گور دست جمعي دراز و تنگ بوده است. از گلوله هاي توپ و خمپاره و آر پي جي م يگويد كه از صبح تا شب بر سر آن ها مي باريده. از شيارهاي توي كانال مي گويد كه به عنوان محراب استفاده مي كرده اند. از كشته ها و از كشته ها و از كشته هاي زيادي مي گويد كه هر روز و شب توي كانال ميداده اند. از بوي خون مي گويد كه بيشتر از بوي كنسرو لوبيا به مشام شان مي رسيده. از ظهري مي گويد كه گلوله اي توي يكي از شيارهاي كانال مي افتد و او سراسيمه چند صد متر را زيگزاگ توي كانال مي دود و منصر را توي محراب مي بيند كه تركش توي نخاعش خورده و از ضعف به ديواره خاكي كانال تكيه داده است.
عليرضا دقيقه اي سكوت مي كند و بعد مي گويد وقتي رفتم بالا مادرش گفت كه منضور داشته فيلم مستندي درباره جنگ از تلويزيون تماشا مي كرده كه دچار هيجان شده.
شيشه ي پنجره را پايين مي آورم. باد خنكي توي ماشين مي پيچد.
علي رضا ادامه مي دهد دكترها گفته بودن كه ديدن چنين فيلمهايي براي او سم مهلكه.
دست ام را از پنجره بيرون مي برم . باران كاملا قطع شده است. چشم هام بسته است و خواب هستم و نيستم. ناگهان نور شديدي مثل نور چراغ هاي يك كاميون كه با نور بالا به طرف ما بيايد توي چشم هام مي تابد اما هر چه منتظر مي مانم صداي كاميوني را نمي شنوم. چشم ها را باز مي كنم. هيچ ماشيني توي خيابان نيست. عليرضا با پشت دست چشم هاش را پاك مي كند و با لبخند نگاهم مي كند. اتفاقي افتاده است؟
نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت 16:34 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
هدیه
ادامه داستان روی ماه خداوند را ببوس!
برای خشی که خش خش برگهای پائیزی دلش، دلم را لرزاند!
قسمت شانزدهم داستان روی ماه خداوند را ببوس! نوشته مصطفی مستور
قسمت پانزدهم روی ماه خداوند را ببوس! نوشته مصطفی مستور
قسمت چهاردهم داستان روی ماه خداوند را ببوس! نوشته مصطفی مستور
قسمت سیزدهم داستان روی ماه خداوند را ببوس! نوشته مصطفی مستور
قسمت دوازدهم روی ماه خداوند را ببوس!
قسمت یازدهم روی ماه خداوند را ببوس!!!!!
قسمت دهم روی ماه خداوند را ببوس!
درباره وبلاگ

با سلام و ممنون از حضورتان
دل به هرجا رو كند آخر بيايد سوي دوست/ قبله دلها كجا باشد به غير از كوي دوست
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY